تبليغاتX
غريبه اي نام آشنا
 
حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.دکتر شریعتی
 
 

"خاك بر سر من كه حتي مامانم هم به من اعتماد نداره"

شنيدن اين جمله همراه با شنيدن ضربه اي بر پيشاني مرا از حال و هواي خودم بيرون كشيد سرم را كه شدت خستگي به شيشه ي ماشين تكيه داده وچشمانم را بسته بودم بلند كردم و متوجه شدم كه در كنارم در صندلي عقب تاكسي مادر و دختري نشسته اند و با عصبانيتي خفيف و فريادهايي در گلو از ترس توجه بقيه افراد با هم مشغول بحث و جدل هستند.عجز و درماندگي دختر كه با دست بر پيشاني خود زده بود ، ظاهرا 16، 17 ساله بود و مرتب داشت علت تاخير خود را  با قسم خوردن به جون خودش و باباش و مامانش ترافيك و عوض شدن مسير سرويس مدرسه عنوان مي كرد و مادري كه سرنوشت ، اعتبار و آبروي خود را و دخترش را از همه چيز بيشتر دوست مي داشت و ترس از آينده ي نامعلوم دخترش كه چگونه بايد به او ياد آوري كند و بياموزد كه "هيچ مردي در اين دنيا شايسته ي آن نيست كه  دختري ناخن پايش را بخاطرش عريان كند و تن عريان تو بايد از آن كسي باشد كه روح عريانش را دوست داري "...قصد ندارم در اينجا بگويم حق با چه كسي است....مادري كه سال هاست است در اين دنياي خشن زندگي مي كند و سرد و گرم روزگار را چشيده است و با گذر از ايام جواني و شور  و احساس الان منطقي به زندگي نگاه مي كند يا دختري كه در آغاز جواني است و دنيايي از هيجان و آرزو و اميد...دنيايي از شور و نشاط دخترانه كه به جرم دختر بودن مجبور است مدام اين احساسات و شور جواني را سركوب كند.. تا روزي كه به اجبار خانواده يا توصيه ي دوست و آشنا و يا اتفاقي در راه مدرسه و يا اينترنت و .... مجبور به انتخاب شود ..انتخابي كه آينده ي آن معلوم نيست...كه تفاوت ، تفاوت دو نسل است و دو ديدگاه و دو جريان و ....آن چيزي كه مرا وادار به نوشتن كرد بحث مهمتري است كه جامعه و كشور مان مدت هاست با آن روبروست...بحث اعتماد....روزانه و در جاهاي مختلف مدام صحبت از اعتماد است و در اداره..خيابان...خانواده..سينما..تلويزيون و مطبوعات مدام از اعتماد مي نويسند و از بودن يا نبودن آن در جامعه...به من اعتماد داري يا نه؟..من به تو خيلي اعتماد دارم....اگر به من اعتماد داري به حرفم گوش كن..اگر به من اعتماد داري ضمانت مرا پيش فلان بانك يا فلاني بر عهده بگير.....از نگاهي ديگر مثلا شما چقدر اعتماد داريد كه پرونده ي شما در محاكم قضايي ...ادارات...بانك ها و ...مسير درست خودش را طي كند و به سر انجام برسد..؟

به نظر من مهمترين ، زيباترين ؛ قشنگ ترين و بهترين چيزي كه دو نفر به همديگر هديه مي كنند اعتماد است...اگر اين دو نفر زن و مردي باشند كه مي خواهند مدت هاي مديدي شريك زندگي و راز دار هم باشند اين هديه ي ارزشمند بيشتر معني پيدا مي كند...

به راستي چه بر سر ما و جامعه ي ما آمده است كه اينگونه نسبت به هم بي اعتماديم...نمونه ي بارز اين مدعاي من قسم خوردن روزانه ي ما براي اثبات به حق بودن ما يا راستگويي  و صداقت ما نشان دهنده ي اين است كه چقدر نسبت به هم بي اعتماديم و چقدر حرف همديگر را قبول نداريم، انگار دائما براي اينكه خودمان و حرفمان را اثبات كنيم بايد قسم بخوريم و به امام و امام زاده و پيغمبرو قرآن و جان خودمان ،پدر و مادرمان،فرزندان و .... متوسل شويم....شايد كسي حرفمان را قبول كند...اگر چه من معتقدم اينقدر از رفتار همديگر هم سوء استفاده كرده ايم و با هم صادق نبوده ايم كه الان بي اعتمادي در جامعه باب شده است...چقدر مريضي مادر و فوت پدربزرگ و ترافيك را علت تاخيرمان در سر كار و يا قرار ملاقات هايمان عنوان كرده ايم و مطمئنا هر كدام از ما حداقل يك بار زيان هاي اعتماد بي جا به يك نفر چه دوست..چه همسايه ..چه همكار..حتي انتخاب يك نماينده و ....را تجربه كرده ايم و  به مرور به اين نتيجه رسيده ايم كه اصل بر برائت نيست و بايد با قسم  خلاف آن را ثابت كنيم......

ما را چه شده است.؟به كدام سمت و سو مي رويم؟ چكار بايد كرد؟مشكل از كجاست؟ اين بي اعتمادي ريشه ي تاريخي در فرهنگ ما ايراني ها دارد يا سوء استفاده ي خيلي از ماها در لباس دوست، همسر، همكار، همسايه،همشهري و....؟براي اينكه اعتماد را به جامعه  و خانواده ها برگردانيم چكار بايد كرد؟......

..دختر الان مشغول تعريف خاطرات مدرسه براي مادر است و عكس هايي از دوستان و همكلاسي هايش را به مادر نشان مي دهد و آخرين پيغام ها و  بلوتوث هايي كه از دوستانش گرفته است و قابل نشان دادن به مادرش هست را هم به مادر نشان ميدهد و مادر با نگاهي عاشق به فرزندش مي نگرد و در دل هزاران آرزو براي دخترش دارد...نمي دانم در گوشي تلفن همراه دختر عكس يا فايل هايي هم هست كه مي ترسد به مادر نشان دهد يا خير؟و  يا اينكه صرفا براي اينكه دل مادر را به دست آورد چند تا از فايل هاي مثبت گوشي را به مادر نشان مي دهد و .....ذهنم درگير اين سوالات است و نمي دانم چه جوابي برايش در نظر بگيرم...از خانواده ي كوچكي كه الان در تاكسي كنار من نشسته اند و ماكتي است از جامعه اي كه در آن زندگي مي كنيم....اعتماد...اعتماد..اعتماد...چه واژه ي مقدسي..و چه جان هاو چه خانواده ها و چه دوستي ها يي كه بر لبه ي تيز اعتماد و بي اعتمادي قرار دارند و با تلنگري از اين سمت به آن سمت.....و چه خيانتي است كسي كه به ما اعتماد كرده است و سوء استفاده كرده ايم......از تاكسي پياده مي شوم و با رفتن تاكسي..از پشت سر مي بينم  مادر و دختري كه الان بيشتر به هم نزديك شده اند و نمي دانم در فكر هر كدامشان چه مي گذرد.....

 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:23  توسط حسين حيدري  | 

به نزدیکترین ستاره ی کنار ماه ساعت ۱۰ شب...............

 

بايد اعتراف كنم

 

من نيز گاهي به آسمان نگاه كرده ام

 

        دزدانه !!!

 

     در چشم ستارگان.....البته نه همه ي آنها

 

 تنها به آنهايي كه شبيه ترند

 

                                         به چشمان تو !!!        ؟؟؟

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 14:0  توسط حسين حيدري  | 

 

به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر سفر نكني

اگر چيزي نخواني

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي

اگر از خودت قدرداني نكني

 

 به آرامي آغاز به مردن مي كني

زمانيكه خود باوري را در خودت بكشي

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند

 

 به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر برده ي عادات خود شوي

اگر هميشه از يك راه تكراري بروي

اگر روزمرگي را تغيير ندهي

اگر رنگهاي متفاوت به تن نكني

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني

 

 تو به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر از شور و حرارت

از احساسات سركش

و از چيز هايي كه چشمانت را به درخشش وا مي دارند

و ضربان قلبت را تند تر مي كنند

دوري كني...

 

تو به آرامي آغاز به مردن مي كني

اگر هنگاميكه با شغلت ، يا عشقت شاد نيستي ، آن را عوض نكني

اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني

اگر وراي رويا ها نروي

اگر به خودت اجازه ندهي كه حداقل يكبار در تمام زندگيت

وراي مصلحت انديشي بروي ...

 

امروز زندگي را آغاز كن!

امروز مخاطره كن !

امروز كاري بكن !

نگذار كه به آرامي بميري ....

شادي را فراموش نكن !!

 

Pablo neruda(Chilean writer)                                                       

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 9:36  توسط حسين حيدري  | 

 

دکلن گلبریت (Declan Galbraith) خواننده اسکاتلندی در سال ۲۰۰۲در استادیوم اودیسه در بلفاست با خواندن آهنگ "بمن بگو چرا" (Tell Me Why) چشمان بسیاری را به خود خیره کرد. او در آن زمان یازده سال بیشتر نداشت و امروز هفده ساله است. آهنگ مزبور را دکلن با ده هزار کودک دیگر در استادیوم اودیسه اجرا کرد در حالیکه همزمان توسط ماهواره و رادیو ۸۰۰۰۰ کودک دیگر در مدارس سرتاسر بریتانیا بزرگترین ترانه کُر جهان را با او اجرا کردند.

مطمئنم که شما آهنگ به من بگو چرا؟ رو بیش از یکبار گوش خواهید کرد ........

In my dream
در رویاهایم

Children sing
کودکان می خوانند

A song of love for every boy and girl
ترانه ای از عشق برای هر پسر و هر دختر

The sky is blue
آسمان آبی است

The fields are green
مزارع سبزند

And laughter is the language of the world
و قهقهه زبان مردم دنیاست

Then I wake and all I see
 بعد از خواب برمی خیزم و آنچه که می بینم

Is a world full of people in need
دنیائی است پر از مردم محروم

Tell me why
بمن بگو چرا؟

Does it have to be like this
آیا باید که اینگونه باشد؟

Tell me why
بمن بگو چرا؟

Is there something I have missed
آیا چیزی هست که من آنرا از نظر دور داشته ام؟

Tell me why
بمن بگو چرا؟

Cause I don’t understand
چون من درک نمی کنم

When so many need somebody we don’t give a helping hand
وقتی اینهمه انسان به کسی نیاز دارند و ما دست کمکی به آنها نمی دهیم

Tell me why
بمن بگو چرا؟

Every day
هر روز

I ask myself
از خود می پرسم

What will I have to do to be a man
من چه باید بکنم که چون یک مرد باشم؟

Do I have to stand and fight
باید بایستم و بجنگم؟

To prove to everybody who I am
برای آنکه به همه ثابت کنم که من که هستم؟

Is that what my life is for
آیا این است هدف از زندگی من؟

To waste in a world full of war
که در دنیائی پر از جنگ زندگی خود را هدر دهم؟

Tell me why
بمن بگو چرا؟

Does it have to be like this
آیا باید اینگونه باشد؟

Tell me why
بمن بگو چرا؟

Is there something I have missed
چیزی هست که من آنرا از نظر دور داشته ام؟

Tell me why
بمن بگو چرا؟

Cause I don’t understand
چون من درک نمی کنم

When so many need somebody we don’t give a helping hand
وقتی اینهمه انسان به کسی نیاز دارند و ما دست کمکی به آنها نمی دهیم

Tell me why
بمن بگو چرا؟

......................................................................................................

پ.ن:اين شعر و آهنگ رو  محسن جونم  تو عید فرستاد كه خيلي برام جالب بود و ازش لذت بردم.....(این شعرو آهنگ  از این آدرس گرفته شده : http://shahirblog.com/detail.asp?id=245  به نام شهیر بلاگ....)

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 10:36  توسط حسين حيدري  | 
 

هر كجا هستي

 دلت سبز

آرزوهايت سبز تر

 ابر چشمانم گر ببارد

               خاك كويت سبز تر

 در اين روزها كه با خوشحالي كفشای نو مون رو مي پوشيم به ياد كساني باشيم كه كفش ندارن....وقتي جوراب نو مي پوشيم بدونيم كه جوراب خيلي  ها سوراخه..شلوار نو مي پوشيم يادمون نره كه خيلي ها شلواراي وصله دار مي پوشن و پيراهن نو  كه مي پوشيم به ياد بياريم افرادي كه دكمه اي پيراهنشون دو تا يكي  افتاده و بعضي وقتا هم جاي خالي دكمه ها رو با يه سنجاق قفلي يا چند تا گره ي نخ پر كردن......

بياييم هر كدم از ما امسال تا اونجايي كه در توانمون هست دل چند نفر رو شاد كنيم و حسرت خيلي از چيزاي كوچيك رو به دل  كسايي كه به اين چيزاي كوچيك توجه مي كنن وبراشون مهمه مخصوصا بچه ها نذاريم....يادمون باشه كه قلبمون رو از چيزايي كه دوست نداريم و زياد برامون مهم نيست خالي كنيم تا جا براي چيزايي كه دوست داريم و برامون مهمه باز بشه...

بيايين با هم به 3 نفر از بچه هايي كه اين روزا با حسرت به ويترين مغازه ها نگاه مي كنند ، يا با حسرت به بچه هايي كه دستاشون تو دست مامان باباهاشونه و مي رن خريد زل ميزنن..به اونايي كه ميشناسيمشون و دور برمون هستند  و هر روز تو كوچه و محله مون مي بينمشون كمك كنيم...اين  خريد عيد برا بزرگترا ي اونا خيلي مهم نيست ولي برا بچه ها با اون معصوميتي كه دارن به نظرم  خيلي مهمه....به نظر شما مهم نيست؟.

حاضرين با هم اين بازي رو كه من اسمش رو مي ذارم بازي قلب هاي مهربون شروع كنيم ودوستامون  روهم به اين بازی دعوت كنيم ؟؟؟

دوست خوبم خانم ویدا محسنی تو پست کمک به فرشتگان زیبای کشورمان  به این مطلب اشاره کردند.. حتما ببینین و اونایی که وقت این بازی  ندارن رو  اینجوری به این بازی دعوت کنین....

.................................................................

پ.ن : 1-.همه ي ما تو كمد هاي لباسيمون پره از لباسايي كه چند وقته خريديم  و بعد ار چند بار پوشيدنشون ديگه اونا رو نمي پوشيم حالا يا برا ما از مد افتاده يا اينكه  جو گير شديم و يه لباس يا كفش خريديم و رسيديم خونه ديديم كه اصلا خوشمون نمي آد ازش و الانم يه گوشه ي كمدمون آويزونه و فقط جا يي رو اشغال كرده......

بياييم اونا رو هم به اونايي كه نياز دارن ببخشيم ..اينقدر اين كار لذت بخشه برامون كه فكر مي كنم حيفه اين لذت  و بخشيدن يه لبخند به چهره ي ديگران خودداري كنيم...

2-دم همه اونايي كه تو خونه تكوني دلشون ما رو دور نريختن گرم...ما هم سعي مي كنيم زياد جا نگيريم......

۳- سال نو رو بهتون تبریک می گم ..امیدوارم در سال جدید همراه با تحول طبیعت در زندگیتون تحولات مثبت زیادی اتفاق بیفته و در کنار خانواده ی محترم لحظات زیبایی رو با سلامتی و نشاط سپری کنین...در  سال ۸۶ من نکته های خوب و ارزشمندی رو از شما ها یاد گرفتم بابت همه ی اونا ممنونم.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 18:29  توسط حسين حيدري  | 
 

يكي از چيزايي كه هر روز تو مطبوعات و رسانه ها باهاش سر وكار داريم مصاحبه هاي افراد مختلف و بيان انگيزه اصلي خودشون از كاريه كه به آن مشغول هستند ... اولین چيزي كه همه به آن استناد مي كنند اينه"بخاطر مردم" من ميخواهم نماينده شوم  ..بخاطر مردم من این کار رو انجام دادم..بخاطر مردم من مسئوليت مي پذيرم..بخاطر مردم من فيلم می سازم..فيلم بازي مي كنم...فوتبال بازي مي كنم...از اين تيم به آن تيم...از اين شهر به آن شهر و ......چقدر دور بر ما آدماي فداكار زيادند افرادي كه اصلا منافع شخصي براشون مهم نيست و فقط احساس مسئوليت مي كنند و اگر وارد صحنه نشوند عذاب وجدان مي گيرند كه چرا مي تونستند به مردم خدمت كنند و نكردند و ممكنه به سبك زاپني ها حتي دست به خود كشي هم بزنند.......شما چه حسي بهتون دست ميده وقتي يه سياستمدار، ورزشكار، هنرپيشه و .....اينجوري مي گه.....مردم چقدر تو اين منافع ، مسئوليت ها ، قرارداد ها و.... سهيمند؟؟؟....

فكر مي كنيد اون سياستمدار كه به نام مردم وحمايت از اونا  مسئوليت گرفته از حال و روز مردم خبر داره؟...اون ورزشكار كه بخاطر مبلغ قراردادش تيمش رو به راحتي عوض مي كنه..احساس اون بچه اي رو كه به عشق تيمش ميره ورزشگاه.. درك مي كنه؟.. ..اون هنرپيشه اي كه وقتي تو خيابون مياد خدا رو بنده نيست  چه برسه به بنده هاش ...چقدر مردم براش مهمه؟......

حرف قشنگ و خوبيه بخاطر مردم ،‌با مردم ، ميان مردم ولي كاش در عمل هم اينگونه باشه و فقط شعار نباشه...بخدا خيلي مردم خوبي داريم كه سكوي پرتاب سياستمدارا ، ورزشكارا ،‌هنرپيشه ها و ... ميشن...اگه مردم نباشن كي راي ميده..كي تشويق مي كنه..كي ميره سينما ، كي فيلم ميسازه.كي؟

كاش از ته دل و اعماق وجودمون باور مي كرديم كه "عبادت به جز خدمت خلق نيست"

شعار و كليشه ی" بخاطر مردم" .... خيلي قديمي شده و خيلي تكراري...دو صد گفته چو نيم كردار نيست.....

.......................................................................................

پ.ن:این مطلب رو چند ماه پیش نوشته بودم...اوایلی که وبم رو راه انداخته بودم..دیدم این روزا حال و هواش هست...دوباره آپش کردم...

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:36  توسط حسين حيدري  | 

 

 هنگامي كه براي خريد و يا تفريح سري به خيابان ،پارك، مراكز خريد مي زنيم با نگاه هاي غير معمول و ،دريده و به تعبر ديگر وحشي ،هيز و درنده افرادي مواجه مي شويم كه بي شرمانه به چهره و قيافه ي افراد از جلو و يا از هنگام عبور از عقب خيره مي شوند...اگر مي گويم افراد براي اين است كه در بين مردان و زنان رواج يافته و در تعيين درصد به نظر مي رسد كه مردان پيشتاز اين مقوله هستند و زنان نيز با گذشت زمان سعي مي كنند از اين قافله عقب نمانند..به نظر مي رسد كه خانوادهها  از بيرون رفتن معذبندو با خيال راحت نمي توانند به مراكز خريد و مراكز تفريحي قدم بگذارند...اين رفتارهاي نا بهنجار اين گروه از افراد به اتوبوس هاي خط واحد و حتي تاكسي هاي خطي نيز كشيده شده است.....الان شرايط به گونه اي شده است كه افراد از ترس بلوتوثي شدن حتي در خلوت خود و جمع هاي خانوادگي هم مصون نيستند چه برسد به جشن و حتي خيابان ....جامعه دچار دغدغه و استرس شده است و به راحتي با اعتبار ، آبرو و زندگي افراد در قالب تفريح و ....بازي مي شود....به راستي چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فرويد در مطالعه ي رفتار جنسي از دو پديده ي تماشاگر جنسي و نيز عورت نمايي به عنوان دو بيماري در كنار بيماري هايي چون مازوخيسم و ساديسم نام مي برد.تماشاگر جنسي در واقع مبتني است بر ميل و گرايش به نگريستن و مشاهده  كردن خلوت يا عرياني كسي يا گروهي از اشخاص در وضعيتي نامتعارف به قصد لذت بردن يا تحريك شدن مانند نگاه كردن از سوراخ در، پشت پنجره ،ديد زدن حياط همسايه از روي پشت بام ، نگاه كردن به پنجره ي همسايه روبرو به كمك دوربين  ورفتاري از اين قبيل .. عورت نمايي عبارت است از ميل به عرضه كردن خود به قصد صيد لحظه اي كه  نگاه ديگري بر تو مي افتد..انتشار عكس ها و فيلم هايي كه با قصد گرفته و توزيع مي شوند ، انتخاب و پوشيدن آگاهانه ي لباس هايي كه در قالب مد وارد بازار مصرف مي شود. براي جلب توجه و تحريك جنس مخالف و... از اين نوع هستند

در كنار اين موضوع بحث چشم چراني اجتماعي مطرح مي شود. كه عبارت است از كشش  و كنجكاوي عمومي براي ديدن و كشف كردن خلوت ديگري و دانستن اينكه در پنهان چه اتفاقي مي افتد.در اين مورد  مي توان به مثال هاي متعددي اشاره كرد همانند رواج انواع فيلم ها و عكس ها ي هنر مندان و ورزشكاران از جشن تولد شادمهر و عروسي مهدوي كيا جشن قهرماني تيم استقلال  تا فيلم  چند دقيقه اي هنر پيشه ي زن  ايراني و بلوتوث انواع  عكس هاي هنرمندان ايراني درجشن ها و مناسبت هاي مختلف خانوادگي و گاها عمومي.....

به راستي چرا؟ چرا ما سعي داريم وارد زندگي خصوصي افراد شويم و دانستن اينكه مثلا محمد رضا گلزار چه غذايي را دوست دارد چه تفريحاتي انجام مي دهد يا اينكه هديه تهراني اوقات فراغت خود را چگونه مي گذراند چه لذتي براي ما دارد؟اين  اصرار به دانستن زندگي خصوصي افراد و بر هم زدن  خلوت خصوصي افراد حاكي از چيست و دليلش چه مي تواند باشد.؟؟

زماني دكارت فرياد مي زد من مي انديشم پس هستم در درون دژ محكم خود ..الان بايد چه بگويد حتما اگر بود مي گفت من را مي انديشند ، من را فكر مي كنند ،‌من را مي بينند پس هستم. ..دركنار همه ي اين مسائل نقش تكنولوژي نيز بسيار پر رنگ است  چرا كه كمك مي كند كه اندروني افراد به سوژ ه اي عمومي تبديل شود در قالب عكس ، سي دي و بلوتوث و ....و به تعبير جامعه شناسان " بدن انسان تبديل مي شود به بدنه ي اجتماع"

در جوامع غربي ميل به شفافيت و از ميان رفتن ممنوع ها باعث مي شود كه مرز ميان  حريم خصوصي و عمومي افراد به هم بريزد و تبديل به سوژه اي عمومي شود و بر عكس در جامعه ي ما ميل به پنهان كردن عامل شكل گيري اين هيزي تعميم يافته است..تعميم يافته از آن جهت كه همه ي ما خواسته يا ناخواسته يا بدنبال ديدن فيلم زندگي خصوصي افراد هستيم يا اخبار آن را دنبال مي كنيم يا آنقدر در مطبوعات و كوچه و خيابان و اداره و اتوبوس وتاكسي  در اين مورد صحبت مي شود كه ما هم در جريان كل ماجرا قرار مي گيريم...و همين كنجكاوي است كه باعث مي شود درامد تكثير و توزيع  فيلم زهرا امير ابراهيمي طبق گفته ي منابع رسمي حدود 4 ميليارد تومان شود البته اين آمار رسمي است و آمار واقعي به نظر مي رسد خيلي بيشتر باشد... به نظر مي رسد بايد تلاش شود تا ممنوع ها را جور ديگري تعريف كنيم و درباره ي آن باب گفتگو و صحبت باز شود تا اين فاصله هاي نجومي ميان خلوت و حضور ، ميان واقعيت و ذهنيت هاي متغير كمتر شود و كنجكاوي براي "آنچه در خلوت مي شود" كمتر شود.ممنوع ها براي هر فرد و جامعه اي مخصوصا ما كه در جامعه اي مذهبي و اخلاقي زندگي مي كنيم ضروري اند اما بايد دوباره تعريف شوند...شما چه فكر مي كنيد؟

 

پ.ن.: اين مطلب بر اساس گفتگوي ويژه..سوسن شريعتي با-اعتماد..كه در هفته نامه ي چشم انداز جنوب در تاريخ 16 بهمن 86  نيز چاپ شده ،تهيه شده است.

 

  نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:32  توسط حسين حيدري  | 
به کسی که خیلی زود ..... وهر لحظه تا ابد دلم برایش تنگ می شود. 

 

خيلي خوب........خيلي زود تبديل شد به خيلي بد خيلي زود.

 

هيچ كس به من چيزي نگفت به همين دليل هيچ وقت سر در نياوردم كه خيلي خوبچقدر زود تبديل مي شود به خيلي بد........آفتاب .....تبديل مي شود به سايه ، به باران...شور و شوق....تبديل شد به درد.ترنم ترانه هاي دل انگيز عاشقانه جايش را داد به سر دادن سرود هاي غم انگيز، خيلي زود.

 

با تا "ابد" شروع شد و ابد تبديل شد به گاهي ، هيچ وقت....و مرا دوست داشتهباش تبديل شد به جايي هم در قلبت براي من در نظر بگير.....

 

خيلي زود ، خيلي خوب........زود تر از آنكه فكر مي كرديم تبديل شد به خيلي بد

 

 خيلي زود.

 

اگر هيچ كس به تو نگفته باشد ، حالا ديگر بايد بداني كه خيلي خوب ، خيلي زود ،تبديل مي شود به

 

 خيلي بد،

 

 خيلي زود..                                            

                                           ""شل سيلوراستاين""

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 14:37  توسط حسين حيدري  | 

 

 روزي چند بار اين كلمه يا اصطلاح رو مي شنويم ..كلاس....كلاست بالاست..خيلي با كلاسي...اين كار كلاس داره...كلاسم اجازه نمي ده اين كار رو بكنم..اين غذا رو بخورم...اين لباس كلاس داره.. كلاس كارت خيلي بالاست...خانواده ي ما با كلاسند  و........هميشه و همه جا اين واژه رو مي شنويم حتي انيميشن تصويري راهنمايي و رانندگي كه هر شب از تلويزيون پخش مي شه هم  به اين كلاس  اشاره مي كنه....بهتر نيست اين كلمه رو يه بار ديگه  بررسي كنيم كه آيا واقعا كلاس به همين چيزي مي گويند كه ما آن را بكار مي بريم و يا اينكه كلمه ي كلاس را مترادف فرهنگ بكار مي بريم آنجا كه مثلا مي گوييم خانواده ي ما با كلاسند منظورمان با فرهنگ بود آن هاست يا پولدار بودن آنها يا بالا بودن سطح  تحصيلات   يا  رعايت كردن موازين اخلاقي و عرفي  ودانستن آداب معاشرت...آداب زندگي آپارتمان نشيني آداب رانندگي ..آداب زندگي اجتماعي يا داشتن بينش سياسي و مطالعه زياد....يا فقط  كلاس را در غذا خوردن و لباس پوشيدن مي دانيم آنجا كه مثلا اگر كسي هميشه نصف بشقاب غذاش بمونه...نصف ساندويجش رو نخوره...از پيتزايي كه سفارش داده يه تيكه اش رو بيشتر نخوره..هر چند از شدت گرسنگي دل و روده اش به هم بيچه  ولي برا كلاس كار يه ذره بيشتر غذا نخوره.....يا مثلا براي كلاس كار لباسي رو بپوشيم كه نه به شكلمون مي آد نه به قيافه  مون..نه با رنگ پوستمون ست هست و نه حتي خودمون از پوشيدنش رضايت داريم و صرفا به اين دليل كه الان مد روز فلان كشور يا فلان هنرپيشه و خواننده  است و همه پوشيدن ما هم مي پوشيم..يا اينكه چند تا واژه ي انگليسي رو مدام تو صحبت هامون بكار ببريم .

من فكر مي كنم اگر كلاس را با تعبيرجامعه مترادف با فرهنگ بدانيم مي توان سه عامل مهم  وسه معيار مهم براي آن در نظر گرفت كه اگر خودمان را با آن معيار بسنجيم مي توانيم بفهميم كه ما آدم با كلاسي هستيم يا نه..اين معيار ها عبارتند از هنر ..اخلاق و علم......هنر برمي گرده به خلاقيت  ،‌نبوغ و تلاش در پي كسب يك مهارت در زندگي مانند نقاشي ،‌خط ،‌آشپزي،‌رانندگي ..، ورزش  و....اخلاق بر مي گردد به رفتار و توجه به ويژگيهاي انساني.، آداب معاشرت ،‌احترام متقابل ،‌نوع دوستي و روحيات  انساني مثبت مانند بشاش بودن ، خونسرد بودن ،‌حسن خلق ، تواضع ،‌فروتني ، خود كوچك بيني(با خود كم بيني كه ناشي از عدم اعتماد به نفس است اشتباه نشود) و در كل انسان بودن يك فرد و علم و آگاهي و دانش بر مي گردد به سطح فكر  ،‌ميزان تحصيلات، معلومات . منطقي بودن ،خوب ديدن و خوب فكر كردن ، آزاد انديشي و سيستمي نگاه كردن به دنيا (بر خلاف ديدگاه مقطعي و تك بعدي ديدن پيرامون)...

حالا به اعتقاد شما ما آدم با كلاسي هستيم يا نه؟ اينكه برا همديگه الكي كلاس مي ذاريم درسته يا نه؟اينكه  كلاس خودمون رو بالا تر از بقيه مي دونيم درسته يا نه؟ ژاپني ها  اعتقاد دارند كه براي اينكه تشخيص دهید يك شخص ، يك جامعه يا يك شهر  با كلاسند(با فرهنگ هستند)  به نوع رانندگي آنان نگاه كنيد اونوقت قضاوت كنيد.......

اين به نظر من يه معيار خيلي ساده در شناخت آدماي دورو برمون هست  بدون در نظر گرفتن ادعايي كه مي كنند

به نظر شما حالا  ما با اين نوع رانندگي و عدم توجه به قانون و حق طرف مقابل و راننده  مقابل و تلاش براي زود تر رسيدن به مقصد تحت هر شرايطي بدون در نظر گرفتن ديگران و قانون ، آدماي با كلاسي هستيم؟

مي گن ايراني ها تو هر چيزي و هر كاري تعارف مي كنند غير از رانندگي...و اگر اين رانندگي مبناي كلاسمون قرار بگيره  كه ما  تعطيليم.

اگر قرار بود كه سه عامل هنر ،‌اخلاق و علم مبناي كلاس قرار بگيره  كه ديگه هيچي؟مثلا فقط  ميزان تحصيلاتمون..ميزان دانش و آگاهي مون ميزان مطالعه و آخرين كتاب و مقالاتي كه خونديم اگه مبناي كلاسمون قرار بگيره  نظرمون در مورد خودمون چيه؟............

 

  نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 12:2  توسط حسين حيدري  | 

-""در عجبم از مردمي كه خود زير ظلم و ستم زندگي مي كنند و بر حسيني مي گريند كه آزادانه زيست."" دكتر شريعتي

 

-""حسين بيش از آب تشنه ي لبيك بود ، اما افسوس كه به جاي افكارش تنها زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند.""دكتر شريعتي

 

-مي گويند: هر وقت آب مي نوشي بگو " يا حسين" ، اين رو زها كه آب مي بيني ولي نمي نوشي آرام بگو " يا ابالفضل"

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 13:29  توسط حسين حيدري  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM