حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.دکتر شریعتی |
پ.ن:
۱-...و من ، از دور ، مسلم بن عقیل را می بینم که به نیابت از حسین عزیز به میان ما آمده و فریاد می زند : ای همه ایرانیان ، حسین را در اندیشه اش بجویید نه در علم و کتل ، حسین را در آزادگی اش بجویید نه در عزاداری صرف ، ای همه ایرانیان : من می بینم سخن حسین راه حسین اندیشه او مرام او در ایران شما بخاک افتاده ، همت کنید و این نور را از زمین خاکی سرزمین خود برآورید و به خانه ها ودانشگاهها و اداره ها و حیثیات جهانی خود بتابانید و به برکت ذات زیبای آن در دنیا سرفرازی کنید . ..برگرفته از وبلاگ شخصي (گاه نوشت) محمد نوري زاد
۲- حباب ها ، قربانی هوای درون خودشان هستند… دکترشریعتی
بعدا نوشت:
گردش سال فقط یک شب یلدا دارد
من بیچاره چه شبهاست که یلدا دارم
- اين روز ها بيشتر از اوني كه كتاب بخونم و يا اينكه فيلم ببينم..بيشتر دوست دارم در سكوتی تلخ و با خون دل و خشمی فرو خورده نظاره گر دنياي پيرامون خودم باشم...بيشتر دوست دارم فكر كنم البته با چشمان باز و چشماني كه مال خودمه..سعي مي كنم دنيا رو از دريچه ي چشمان خودم ببينم و هيچ توجهي هم به كسان ، افكار و انديشه هايي كه مي گن واقعيت اين چيزي است كه ما مي گوييم و اين چيزي كه ما داريم نشون مي ديم حقيقته ندارم..هر چند به تعبير" فو كو" قدرت هر جا كه باشد حقيقت هم همانجاست.. به عبارت ديگه اونايي كه در راس قدرت قرار مي گيرن جوري نشون مي دن كه انگار تمام حقيقت پيش اوناست و تمام كاراي اونا و حرفا ي اونا درسته و ديگران حرفي براي گفتن ندارن و اگر هم حرفي داشته باشند اون حرف ، انديشه ، خواسته و ديدگاه اشتباهه...به نظر مياد جامعه و شرايط داره به سمت تك صدايي پيش مي ره و اين مي تونه يه زنگ خطر باشه براي جامعه..براي جامعه اي كه صدا هاي ديگر داره خاموش مي شه. با تمام ابزار و امكاناتي كه دارن مانند فيلم سازي و صحنه سازي و روزنامه هايي كه ديگه روزنامه نيستن بلكه بيشتر شب نامه شدن...
پ.ن:
1-خوب خوب نازنین من !
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعر های ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است
من ترا به خلوت خدایی خیال خود
بهترین بهترین من خطاب می کنم
بهترین بهترین من
فريدون مشيري
2- دو سال پيش در يكي از همين روزا يه مطلب نوشته بودم تحت عنوان "رقص باران در ماه محرم"..خوندنش ضرر نداره ..اينم آدرسش:
http://heidari55.blogfa.com/8610.aspx
3- روزنامه ي اعتماد روزهاي پنج شنبه يه ويژه نامه خيلي خوب مي زنه..سعي كنين اين وبژه نامه رو بگيرين تا اين رو هم نبستن
4-اين شعر و آهنگ هم در رديف آهنگ هاييه كه من خيلي دوسشون دارم.با يه دنيا خاطره ..شايد شما هم دوست داشته باشين:
وقتی میای صدای پات
از همه جادهها میاد
انگارنه از یه شهر دور
که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا میشه
لحظه دیدن میرسه
هرچی که جادس رو زمین
به سینه من می رسه
آه
ای که تویی همه کسم
بی تو می گیره نفسم
اگه تورو داشته باشم
به هر چی میخوام میرسم
به هر چی میخوام میرسم
وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم؟
گلهای خوابآلوده رو واسه کی بیدار بکنم؟
دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه
مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه
ای که تویی همه کسم
بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم
عزیزترین سوغاتیه
غبار پراهن تو
عمر دوباره منه
دیدن و بوییدن تو
نه من تو رو واسه خودم
نه از سر هوس می خوام
عمر دوباره منی
تو رو واسه نفس می خوام
ای که تویی همه کسم
بی تو می گیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم
به هر چی میخوام می رسم
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد
انگارنه از یه شهر دور
که از همه دنیا میاد
به ياد شاعر بزرگ ايران منوچهر آتشي كه اين روزها مصادف است با چهارمين سال كوچ او دو تا از شعر هاي زيبایش رو اينجا مي نويسم:
بر كنده ي تمام درختان جنگلي/نام ترا به ناخن كندم/اكنون تمام درختان/با نام مي شناسند-بر گرده ي گور و گوزن/با ناخن پلنگان بنوشتم/اكنون ترا تمام پلنگان كوه ها/اكنون ترا تمام گوزنان زرد موي/با نام مي شناسند-ديگر ترا تمام درختان/گاه بهار زمزمه خواهند كرد/و مرغ هاي خوشخوان/صبح بهار ، نام ترا/به جوجه هاي كوچك خود ياد خواهند داد-اي بي خيال مانده ز من، دوست/ديگر ترا زمين و زمان/از بركت جنون نجيب من/با نام مي شناسند-اي آهوي رمنده ي صحراي خاطره/در واپسين غروب بهار/نام مرا به خاطر بسپار
...........................................................................
تو ظريفي/مثل يك گلدوزي يك دختر عاشق/كه دل انگيزترين گل ها را/روي روبالشي عاشق خود مي دوزد/با تو بودن خوب است/تو چراغي ، من شب/-كه به نور تو كتاب تن من/و كتاب دل خود را كه خطوط تن توست/خوش خوشك مي خوانم/تو درختي ، من آب/من كنار تو آواز بهاران را/مي خندم و مي خوانم/مي گريم و مي خوانم
پ.ن:
1- اين شعر زيبا را هم خواهرم "تارا" براي آتشي بزرگ سروده كه خوندنش خالي از لطف نيست:
1)
درياها را با تنگي به اتاقم مي آورم
جنگل ها را با گلداني
خورشيد را
و ستاره ها را با پنجره اي
و تو را
با پاييزي
كه در تو تكرار مي شود
2)
مردي با چشمان"سبز-عسلي"
كه شعر هايش"سبز" است و
طعم "عسل" مي دهد
"تارا حیدری"
2-حرف هايي هست براي نگفتن
آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر
قبل از جواب دادن فکر کن
هیچکس را تمسخر مکن
نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
خود برای خود، زن انتخاب کن
به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما
کسی را فریب مده تا دردمندنشوی
از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
راستگو باش تا استقامت داشته باشی
متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
هرگز ترشرو و بدخو مباش
در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
دورو و سخن چین مباش
در انجمن نزدیک دروغگو منشین
چالاک باش تا هوشیار باشی
سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
پ.ن:
۱-جای همه دوستان وبلاگ نویس روز جمعه خالی...
۲-ای دیر به دست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی
چون ارزوی تنگ دلان دیر رسیدی
چون دوستی سنگ دلان زود برفتی
۳-...سکوت هم حرفی است که در گلو مانده..
...
پ.ن:
۱- هیچ وقت به خودت مغرور نشو .برگ ها وقتی می ریزند که فکر می کنند طلا شده اند.
۲- من و تنهایی . شب و سکوت . جاده و یاد تو ...
چقدر این جاده ها در شب با آدم حرف می زنند..و من این سکوت شب رو دوست دارم...
.....
اين هفته روز سه شنبه جلسه نقد كتاب با حضور مصطفي مستور برگزار مي شه..اگه علاقمند به اين نويسنده و كتاباش هستين اين جلسه رو هم از دست ندين..سه شنبه ساعت ۴..فرهنگستان زبان و ادب فارسي..نبش كوچه سوم خيابان احمد قصير
این آهنگ عارف رو خیلی دوست دارم و یه تعلق خاطر عجیبی بهش دارم...به چند بار شنیدنش می ارزه...
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا
چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو
چون دیگران با سرگذشتم
هر عشقی میمیرد
خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمی گیرد
پ.ن:
۱-بالاخره سریال فرار از زندان رو تمام کردم...خيلي زيبا بود..
۲-فیلم "فهرست شیندلر" رو دیدم..واقعا از اون فیلم های قوی و زیبایی بود که تا حالا دیده ام..دیدنش رو توصیه می کنم..تعداد فيلم ها ي نديده و كتاب هاي نخونده ام داره زياد مي شه..بايد يه برنامه بهتري برا خودم بريزم..
۳-کما کان بیشتر مقاله و سايت هاي مختلف رو می خونم و همان کتاب "داستان های محبوب من"
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون كشیدن آن درمانده. مساعدت را (برای كمك كردن) دست در دُم خر زده قُوَت كرد (زور زد). دُم از جای كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه "تاوان بده"! مرد به قصد فرار به كوچهیی دوید، بن بست یافت. خود را به خانهیی درافگند. زنی آنجا كنار حوض خانه چیزی میشست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت (سِقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نیز با صاحب خر هم آواز شد. مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به كوچهیی فروجست كه در آن طبیبی خانه داشت. پسر جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایهء دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان كه بیمار در جای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست! مَرد، همچنان گریزان، در سر پیچ كوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افگند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و كورش كرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست!مرد گریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانهء قاضی افگند كه "دخیلم!". مگر قاضی در آن ساعت با زن شاكیه خلوت كرده بود. چون رازش فاش دید، چارهء رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حكایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند. نخست از یهودی پرسید .گفت: "این مسلمان یك چشم مرا نابینا كرده است. قصاص طلب میكنم. قاضی گفت: "دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا كند تا بتوان از او یك چشم بركند!" و چون یهودی سود خود را در انصراف از شكایت دید، به پنجاه دینار جریمه محكومش كرد! جوانِ پدر مرده را پیش خواند .گفت: "این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمدهام." قاضی گفت: "پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه این است كه پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرودآیی، چنان كه یك نیمهء جانش را بستانی!" و جوانك را نیز كه صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیهء سی دینار جریمهء شكایت بیمورد محكوم كرد! چون نوبت به شوی آن زن رسید كه از وحشت بار افكنده بود، گفت: "قصاص شرعاً هنگامی جایز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی میتوان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) این مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!" مردك فغان برآورد و با قاضی جدال میكرد كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید. قاضی آواز داد: "هی! بایست كه اكنون نوبت توست!" صاحب خر همچنان كه میدود فریاد كرد: "مرا شكایتی نیست. محكم كاری را، به آوردن مردانی میروم كه شهادت دهند خر مرا از کُره گی دُم نبوده است!
پ .ن:
1- من رشته ي محبت خود از تو مي برم
شايد گره خورَد به تو نزديك تر شوم..
2-مجموعه 5 جلدي "داستان هاي محبوب من" (نشر چشمه)رو شروع كرده ام به خوندن..اين مجموعه كتاب در هر جلدش داستان هاي كوتاه رو انتخاب كرده از نويسنده هاي مختلف در دوره هاي زماني مختلف...از هر نويسنده مطرح ايراني..در پايان هر داستان ، اون داستان نقد و بررسي شده كه خيلي جالبه..مخصوصا برا اونايي كه دوست دارن نويسنده بشن..اين كار زيبا رو آقايان علي اشرف درويشيان و رضا خندان گرد آوري كردن.. اين مجموعه زيبارو توصيه مي كنم كه حتما تهيه كنين و بخونين..بازم از خانم دولت آبادي بابت زحمت تهيه اين كتاب ممنونم..
3-دو تا سوال هم داشتم اگه كسي جوابش رو مي دونه به منم بگه:اول اينكه اون بيش از صد كشوري كه از ما درخواست الگوي مديريتي كرده بودن و مداركش هم موجود بود اون روز تو جلسه عمومي سازمان ملل كجا بودن؟
دوم اينكه چطوريه كه يه روز يه نفر رو ميارن تو تلويزيون به جرم اقدام عليه امنيت ملي ، تشويش اذهان عمومي ،عدم التزام عملي به اسلام و كودتاچي و چند تا جرم كلي ديگه محاكمه اش رو نشون مي دن و اعترافاتش رو پخش مي كنن چطور چند روز بعد مي شه كسي كه به استناد حرفاش ميز گرد تشكيل مي دن و حرفاش رو تحليل مي كنن ؟
4-اين شعر زيبا هم خوندنش خالي از لطف نيست
رستني ها كم نيست
من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست
من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز
چنين در هم و بر هم گفتيم
ديدني ها كم نيست
من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز
جاي ميلاد اقاقي ها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست
من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق روي دار قالي
بي سبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم
خواندني ها كم نيست
من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين شكل سرودن را
در معبر باد
با دهاني بسته وا مانديم
من و تو كم خوانديم
من و تو وامانديم
من و تو كم ديديم
من و تو كم چيديم
من و تو كم گفتيم
وقت بيداري ي فرياد
چه سنگين خفتيم!
من و تو كم بوديم
من و تو اما
در ميدان ها
آنك اندازه ما مي خوانيم
ما به اندازه ما مي بينيم
ما به اندازه ما مي چينيم
ما به اندازه ما مي گوييم
ما به اندازه ما مي روييم
من و تو
خم نه و
در هم نه و
كم هم نه
كه مي بايد با هم باشيم
من و تو حق داريم
در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم
كه با اندازه ما هم شده
با هم باشيم
گفتني ها كم نيست...
* از کتاب دریا در من.شهيار قنبري
موضوع انشاء:فایده گاو بودن را بنویسید.
با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم. اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم. البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد. من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است. هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد. بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم.ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته درست میکنند. هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ،نگران جهیزیه اش نیست . نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورندتا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری انها بروند، از طرفی هیچ گوساله ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج نداردو میخواهد ادامه تحصیل دهد.تازه وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو، بعله برون،خواستگاری ، مهریه ، نامزدی، زیر لفظی،حنا بندان عروسی،پاتختی،روتختی، زیر تختی، ماه عسل ، ، طلاق و طلاق کشی و... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند. آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند. شاعر در این باره میگوید:
سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست
سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست
هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست. نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند. گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند . گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟ شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟
گاوها حیوانات مفیدی هستندو انگل جامعه نیستند.شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟
گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند. ما از شیر،گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم. اقای طاعتی زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها_که البته زشت است_ استفاده میشود. ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده میکنیم. تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیر آب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟ تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟ آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟ و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر.آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها. تازه گاوها نیاز به ماشین ندارندتا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند.البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:
گمون کردی تو دستات یه اسیرم
دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم
دیده اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید:عاشقت هستم"؟!! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ؟ !! دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟ گاو ها در جامعه شان فقر ندارند .گاوها اختلاف طبقاتی ندارند. دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند. آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند. رویشان را با سیلی رخ نگه نمیدارند. هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد. هیچ گاوی غمباد نمیگیرد.هیچ گاوی رشوه نمیگیرد.هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد. هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاودیگر را نمی شکند هيچ گاوي از گاوهاي ديگر به زور اعتراف نمي گيرد.هیچ گاوی دروغ نمیگوید . هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که از فرط پرخوری تا صبح خوابش نبرد در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد. هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد .هیچ گاوی... اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند. اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید... لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه ...همه از گاو.. ولی...هیچ گاوی نگفت:من...بلکه گفت :ما...
پ.ن:
۱- این پست بر اساس یک ایمیل که دوستم برام فرستاده بود نوشته شده..منبع اون روزآنلاينه ..نويسنده اش رو متاسفانه نمي دونم كيه...اگه پيدا كردم حتما اون رو ذكر مي كنم..
۲- كتاب "روزگار در پيش رو" نوشته ي " رومن گاري" با ترجمه ي زيباي ليلي گلستان رو دارم مي خونم...واقعا از متن و ترجمه خوبش لذت مي برم..
۳-خيلي وقته تلويزيون رو نگاه نمي كنم..برا همين وقت بيشتري براي مطالعه دارم..و اين خودش تو اين شرايط نعمت بزرگيه
۴-گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد
گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم
داشتم يه مطلب مي خوندم تا رسيدم به اين جمله:"سعي كنيم در زندگي، آدمهاي زندگي برايمان مهم نباشد بلكه زندگي آدمها برايمان مهم باشد"چند وقته دارم به اين جمله فكر مي كنم كه واقعا و در زندگي روزمره چقدر اين جمله برامون ارزش داره .ايا هميشه بهش پايبنديم يا اينكه متناسب با شرايطمون و بنا به مصلحتمون زندگي آدمها برامون هيچ ارزشي نداره و حاضريم بخاطر منافع خودمون و جناح سياسيمون يا افراد ديگه زندگي آدمهاي ديگه رو ازشون بگيريم يا زندگي اونا رو به خطر بندازيم.؟؟؟واقعا تو زندگي ما اين آدم ها هستند كه نقش بازي مي كنن يا زندگي آدم ها؟ آدم هايي كه مثل ما حق زندگي دارند و فقط اون كسي كه بهشون زندگي داده مي تونه زندگي رو ازشون بگيره؟اگر ما جاي خدا بوديم و رفتار و برخورد اين آدمها رو با زندگي آدم هاي ديگه مي ديديم چيكار مي كرديم؟آيا به راحتي مي شه با زندگي و آبرو حيثيت آدما بازي كرد و به اونا هر تهمتي رو زد و سرمست از اين تحقير ديگران بر مسند نشست و نظاره كرد؟هميشه مي گن كسايي كه يك طرفه به پيش قاضي مي رن خوشحال بر مي گردن...كاش مي شد يك طرفه هيچ وقت قضاوت نكنيم..هيچ وقت زندگي آدمها رو بخاطر منافع و هواي نفس خودمون خراب نكنيم....
پ.ن:
1-بيشتر از اون كه اين روزها كتاب بخونم..فيلم مي بينم..يه مجموعه كامل از فيلم هاي آنجوليا جولي و چندين فيلم خوب ديگه از جمله sweet nowember و birth ديدم كه خيلي خوب و جذاب بودن...نخوندن كتاب بيشتر بخاطر حس و حال اين روزها ي خودمه ...هر چند روزي تقريبا يكي دو ساعت بيشتر سايت هاي خبري و چند تا مقاله رو مي خونم ...
2- بعد از مدت ها از تهيه سريال فرار از زندان دارم هر شب داستان فيلم رو دنبال مي كنم...
3-..كما كان جلسات نقد كتاب رو روزاي سه شنبه مي رم...
4- كتاب 1984 نوشته جرج اورول رو شروع كرده ام به خوندن ولي چون حرصم مي گيره وقتي يه كم مقايسه مي كنمش با حال و هواي خودمون مجبورم لاك پشتي بخونمش...
5-در سكوت و با سكوت نظاره گر دنياي بيرونم....شايد" كوه آتش به جگر دارد اگر خاموش است" وصف اين روزاي من باشه..
6-..سكوت و سكوت و سكوت
و بعد... فرياد و فرياد و فرياد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|