حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.دکتر شریعتی |
هفت پند مولانا
در بخشيدن خطاي ديگران مانند شب باش
در فروتني مانند زمين باش
در مهر ودوستي مانند خورشيد باش
هنگام خشم و غضب مانند كوه باش
در سخاوت و كمك به ديگران مانند رود باش
در هماهنگي و كنارآمدن با ديگران مانند دريا باش
خودت باش، همانگونه كه مي نمايي باش
به بهانه معرفی کتاب دنیای صوفی(سوفی)
به عزیزانی که دوست دارند سیر تکاملی فلسفه را از ابتدا تا انتها بخونند با سوفی . معلم فلسفه اش و یورن و ....در یک
سفر خیلی جالب...سفر به درون..به اعماق اندیشه ....
بر گرفته از كتاب دنياي صوفي(بوستین گاردر)
بسیاری از مردم، هر کدام، یک سرگرمی دارند.
بعضی سکه قدیمی یا تمبر خارجی جمع می کنند، برخی به کاردستی مشغول می شوند، دیگران در اوقات فراقت به ورزش می پردارند.
گروهی از کتاب خواندن لذت می برند. ولی ذوق مطالعه ی آنها بسیار با هم متفاوت است. عده ای فقط روزنامه یا چیز های فکاهی می خوانند، جمعی رمان دوست دارند، ما بقی هم چه بسا خواندن کتابهای ستاره شناسی، طبیعت وحشی یا کشفیات علمی را ترجیح می دهند.
اگر من به اسب یا به سنگ های قیمتی علاقه مند باشم نباید انتظار داشته باشم که بقیه هم در سلیقه ی من سهیم باشند. اگر من کلیه برنامه های ورزشی تلویزیون را با لذت تمام تماشا می کنم، باید این واقعیت را بپذیرم که افرادی هم حوصله شان از ورزش سر می رود.
آیا چیزی هست که همه به آن علاقه مند باشیم؟ آیا چیزی هست که مربوط به همه ـ صرف نظر که کی هستند و کجای جهان زندگی می کنند ـ باشد؟ آری، مطالبی هست که قطعا مورد علاقه همگان است. و موضوع بحث ما دقیقا همینهاست.
مهمترین چیز در زندگی چیست؟ اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است، خواهد گفت غذا. اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد می میرد، خواهد گفت گرما. و اگر از آدمی تک و تنها همین سوال را بکنیم، خواهد گفت مصاحبت آدمها.
ولی هنگامی که این نیاز های اولیه برآورده شد ـ آیا چیزی می ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟ فیلسوفان می گویند بلی. به عقیده آنها آدم نمی تواند فقط در بند شكم باشد. البته همه خورد و خوراک لازم دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبت اند. ولی ـ از اینها که بگذریم ـ یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند، و آن این است که بدانیم که ما کیستیم و در اینجا چه می کنیم.
علاقه به این که بدانیم ما کی هستیم امری "تصادفی" چون جمع کردن تمبر نیست. جوینده این مطلب در بحثی شرکت می کند که با پیدایش بشر بر کره زمین آغاز شد و هنوز ادامه دارد. این که جهان، زمین، حیات چگونه وجود یافت، موضوعی است بس مهمتر و بزرگتر از این که چه کسی در بازیهای المپیک پیشین بیش از همه مدال برد.
بهترین راه نزدیک شدن به فلسفه پرسیدن یکی چند پرسش فلسفی است:
جهان چگونه به وجود آمد؟ آیا در پس آنچه روی می دهد اراده و مقصودی نهان است؟ آیا پس از مرگ حیات هست؟ این مسائل را چگونه می توان پاسخ داد؟ و مهمتر از همه، چگونه باید زیست؟ آدمیان در طول سالها و سده ها این پرسشها را کرده اند. فرهنگی وجود ندارد که نخواسته باشد بداند بشر چیست و از کجا آمد.
سوالات فلسفی در اصل چندان زیاد نیست. شماری از مهمترین آنها را ما در همین گفتگو مطرح کرده ایم. ولی تاریخ برای هر کدام از این سوال ها جوابهای متعدد پیش نهاده است. از این رو پرسیدن مسائل فلسفی آسانتر از پاسخ دادن آنهاست.
امروزه نیز هر فرد باید برای اینگونه پرسشها پاسخ خود را بیابد. برای درک این که آیا خدایی وجود دارد یا پس از مرگ حیات هست، نمی توان به دایره المعارف مراجعه کرد. هیچ دایره المعارفی به ما نمی گوید که چگونه باید زندگی کرد. اما بررسی اعتقادات دیگران می تواند یاری رساند که دید خود را از زندگی سر و سامان بخشیم.
جستجوی فیلسوفان برای حقیقت بی شباهت به داستانهای جنایی نیست. بعضی فکر می کنند فلان کس قاتل است، دیگران این یا آن را مسئول می دانند. پلیس گاه موفق به کشف حقیقت می شود. ولی گاهی نیز با وجود آنکه جواب مسئله جایی نهان است، به اصل قضیه پی نمی برد. پس اگر هم پاسخ مطلب دشوار باشد، پاسخی احتمالا هست، و پاسخ درست فقط یکی است. یا نوعی هستی پس از مرگ هست یا نیست.
بسیاری از معماهای کهن را علم تا کنون پاسخ گفته است. روزگاری هیچ کس نمی دانست پشت تاریک ماه په شکلی است. این را با بحث و جدل نمی شد حل کرد، و هر کسی تصوری از آن داشت. ولی امروزه دقیقا می دانیم سمت تاریک ماه چه شکلی است، و کسی دیگر آدمهای کره ماه، یا اینکه ماه از پنیر است را باور ندارد.
یک فیلسوف یونانی که پیش از دو هزار سال پیش می زیست معتقد بود فلسفه در نتیجه شگفتی و کنجکاوی انسان پدید آمد. حیات برای بشر چنان حیرت انگیز بود که پرسشهای فلسفی به خودی خود مطرح شد.
درست مانند هنگامی که تردستی شعبده باز را می نگریم. نمی دانیم این کارها را چگونه می کند. پس می پرسیم : چطور توانست از دو دستمال ابریشمی سفید خرگوشی زنده در آورد؟ شعبده باز کلاه را کاملا نشان تماشاگران می دهد، کاملا تهی است، ولی ناگهان خرگوشی از آن بیرون می جهد. بسیاری از آدمها به جهان با دیده تعجب و ناباوری همسان می نگرند.
در مورد خرگوش خوب می دانیم که شعبده باز به ما حقه زده است. و دلمان می خواهد بفهمیم این کار را چگونه می کند. ولی در مورد جهان موضوع کمی متفاوت است. می دانیم که جهان چشم بندی و نیرنگ نیست، چون خودمان در آنیم، بخشی از آنیم. در واقع ما خود خرگوش سفیدی هستیم که از کلاه در می آید. تفاوت ما و خرگوش سفید تنها این است که خرگوش نمی داند در ترفند شعبده باز شرکت دارد. ولی ما می دانیم در چه چیزی مرموز شرکت داریم و می خواهیم از ساز و کار آن سر در آوریم.
پینوشت : شاید هم بهتر باشد کل جهان کائنات را به آن خرگوش سفید تشبیه کرد. ما که در اینجا به سر می بریم شپشکهای ریزی در لابه لای موهای آن خرگوش به حساب می آییم. فیلسوفها سعی دارند از این موهای نازک بالا بروند و مستقیم در چشم شعبده باز بنگرند.
۱-انسان هایی که باید از روی آن ها مشق نوشت
۲-انسان هایی که باید از روی آن ها جریمه نوشت
۳-انسان هایی که باید آن ها را آنقدر خواند تا فهمید
راستی شما جزء کدام دسته هستید؟
مشتاق عبوریم از این کوچه بن بست
اینجا که غزل ها همه همرنگ سیاهی است
باید که بکوچیم اگر بال و پری هست
؟؟؟
آبشاری است رها در کهسار
من!
غریبانه ترین آهویم
که عطشناک ترین قلب جهان را دارم!!!
؟؟؟
می رفت و منش دامن در دست
می گفت که بعد از این به خوابم بینی
پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست!!! ؟؟؟
کفشی ازدربدری نیز به پایم کردی
من سرم گرم خودم بود که با حیله ی عشق
آمدی بی سبب از خویش جدایم کردی
صحبت از همدلی و همسفری بود که باز
در پس وسوسه ای گنگ رهایم کردی
می روی . مساله ای نیست
ولی حیف نبود
پشت این کوچه بن بست
رهایم کردی؟
"عسل نیکزاد"
منشور کوروش بزرگ
(اولین اعلامیه حقوق بشر)
اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر
گذاشته ام ، اعلام مي كنم :
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد
دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .
من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .
من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .
من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد
من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .
من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،
و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .
من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران
من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند
و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند
و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .
و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .
۱-ارکید وحشی ۲
۲-بی وفا
۳-یکشنبه تیره(یکشنبه غم انگیز)
۴-ضجه های مار سیاه
۵-لولیتا
۶-خانه کنار برکه(با بازی شهره آغداشلو)
توجه:این فیلم خانه کنار برکه با فیلم قبلی شهره آغداشلو -خانه ای از شن و مه- فرق می کنه. یادآوری می کنم که فیلم های لولیتا و خانه کنار برکه جزء ۵ فیلم برتر عاشقانه دنیا هستند.
بما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
بیفشان قطره ی اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من
اگر دردت نشد درمان دل بر مکن باز آ
در این خانه دق الباب کن وا کردنش با من
بگو حاجت خود را اجابت می کنم آنی
طلب کن هر چه می خواهی مهیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را جمع منها کردنش با من
چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن
غم فردا مخور تامین فردا کردنت با من
به قرآن آیه ی رحمت فراوان است ای انسان
بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی نشو نومید از رحمت
توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من
"شوریده نیشابوری"
کارام درون دشت شب خفته است
دریا ام و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته است ؟؟؟
نه آغازم
نه پایان
تویی
آغاز روز بودن من !!
برگ ها وقتی می ریزند که فکر می کنند
طلا شده اند !!!!
.بنگر که چگونه می افتی .
چون برگی زرد
یا
چون سیبی سرخ !!!!
بهار از خاطر شمشادها رفت
زیاد باغ ، بوی فرو-دین ها
هوای خرم خرداد ها رفت
زیاد باغبانان رنگ گلزار
چو بوی نسترن با بادها رفت
تو گویی گل نه رویید و نه پژمرد
چه آسان
می توان
از یادها رفت " مزارعی "
و
سنگینی گام
با سنبله ها تکان دستان بهار
باید بروم
اگرچه بر می گردم!!
چشم از تو چرا نمی توانم برداشت
دروازه ی نیمه باز را خواهی بست؟
تا پشت کنم مگر به باغ گل سرخ !! " ؟؟؟"
عقیقی شبنمی والاترینی
تو را همسطح دریا خوانده ام من
تو دریا نیستی دریاترینی!!!! " ابراهیم ثابت"
نور و نان
این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.
این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد. هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.
***
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
***
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.
اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
**
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.
***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.
واین آغاز انسان بود:
از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.
انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه...
و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.
و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.
خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.
عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.
فرشته فراموش کرد:
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:
خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.
خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.
فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.
پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.
پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد . اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.
من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اینجا بهشت است.
خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.
بزرگترین و حساسترین و دشوارترین لحظه برای انسان، اضطراب لحظۀ انتخاب کردن است.
«ژان پل سارتر»
من از کسانی که به خاطر یک عقیده جان می سپارند نفرت دارم. آنچه برای من اهمیت دارد این است که به خاطر آنچه دوست دارم زندگی کنم و بمیرم.«آلبر کامو»
شما آنگاه که آرزومند اوج گرفتنید، روی به بالا دارید؛ و من روی به پایین، زیرا که اوج گرفته ام!
چه کسی در میان شما هم خندیدن تواند و هم اوج گرفتن؟
آن که بر فراز بلندترین کوه رفته باشد، خنده می زند بر همۀ نمایشهای غمناک و جدی بودنهای غمناک.«فردريش نيچه - چنين گفت زرتشت»
...من نه دل نگران سنّتم، نه دل نگران تجدّد، نه دل نگران تمدّن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل
سکوت را بیاموز. بگذار ذهن خاموشت گوش فرا دهد و بیاموزد." .فیثاغورث"
و این حقیقت ساده ای است که با هوشیار بودن و آموختن چگونه گوش فرا دادن (یا بهبود یافتن این توانایی طبیعی) می توانیم خود را در چنان خوشبختی غوطه ور یابیم که آنرا در کلام نتوانیم آورد:
خوشبختی یگانه بودن با همه چیز در آن سطح پنهان عشق که وصف آن در کلام نگنجد... .
اگر ما در صلح و صفا ببالیم، و از سکوتی که در مرکز هستیمان منطبع شده است روی نگردانیم، باز نخواهیم ماند. تامس مرتون (۱۹۶۸-۱۹۱۵)
خوشبختی تنها واقعیت ارزشمند زندگی است. هرچه سالخورده تر می شوم بیشتر برایم این یقین حاصل می شود که تنها آرزویی که ارزش پیگیری دارد خوشبختتر بودن است... . اینکه بزرگترین ژنرال لشگر پیروز در نبرد باشم ، یا حتی اینکه بزرگترین سیاستمداری باشم که جهان را بر انگشتی می گرداند، برایم به پر کاهی نمی ارزد. لیکن آنچه بایسته است که دوست بدارم این است که تا واپسین روز زندگیم به تمامه خوشبخت باشم و تا سن هشتاد سالگی عطوفت را درکشم... .
ویلفرد اسکاون بلوند(۱۹۲۲-۱۸۴۰) در نامه ای به جرج ویندهام
.این مطلب از اینترنت گرفته شده :
زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده!
سلام آقای پناهی! می گن شما مردید! سکته کردید! اما نه! نگران نباشید! ما این خزعبلاتُ باور نمی کنیم! مگه میشه شاعری که لنگ کفشی پاره رو پل ماه عسل مورچه ها می دونه به همین راحتی تسلیم عمو عزارئیل بشه؟! نه! من یکی که باور نمی کنم! تو خودت بارها گفته بودی که نمی خوای بیشتر از چهل سال عمر کنی! این دفه هم خودت خواستی! نه؟! اصلا به اینا چه که می خوان از نمد مردن تو هم واسه خودشون کلا بدوزن؟! به اینا چه که تو چطوری مردی؟! تو برای ما همیشه زنده و تازه یی! مثل نازی که نمی میره! مثل گفتگوهای تو و اون که کهنه نمیشن! فرزانه ی روستایی عاشق! مگه میشه شاعری که این طور شعر میگه رو فراموش کرد:
"بیراهه رفته بودم
آن شب.
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت."
یا کسی که گفته:
"به جز حضور تو
هیچ چیز این جهان بیکرانه را
جدی نگرفته ام
حتی عشق را."
هر بار که زخم خوردیم، هر بار که خسته از فخامت و پیچیدگی این همه روشنفکر نخنما هوس یک پیاله چای داغ شعرِ آتش پز به سرمون زد، چشمامونو و بستیم یهو خودمونو وسط کتاب "من و نازی" تو پیدا کردیم! تا برامون با اون زبون شیرینی روستایی که عطر لهجه ش حتا از صفحه های کتاب بیرون می زنه از فسلفه ی حیات بگی! فیلسوف شاعر! شاعر فلسفه گریز! هنوز مات و مبهوت میشم وقتی می خونم:
"درک زیبایی، درکی زیباست.
سبزی سرو فقط یک سینِ، از الفبای نهاد بشری!
حرمت رنگ گل از رنگِ گلی گم گشته است!
عطر گل، خاطره ی عطر کسی است که نمی دانیم کیست،
می آید یا رفته است؟
چشم با دیدن رودخونه جاری نمیشه!
بازی زلفِ دل و دست نسیم افسونه!
نمی گنجه کهکشون در چمدونِ حیرت!
آدمی حسرت سرگردونه!
ناظرِ هلهله ی باد و علف!
هیجانی است بشر!
در تلاش روشن باله ی ماهی با آب،
بال پرنده با باد،
برگ درخت با باران،
پیچش نور در آتش!
آدمی صندلیِ سالنِ مرگِ خودشه.
چشماشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است.
دلشو می بخشه تا نگاه ساده ی آهو را در بکنه!
..."
یا وقتی به اونجا می رسم که نوشتی:
"...
این جهانی که همه ش مضحکه و تکراره!
تکه تکه شدن دل چه تماشا داره.
دیده ام دیدنی دنیا را!
چرخه و چرخشه و پرگاره!!
خیابون مهمتر از پاهای ژان پل سارتره
منظورم رفته و جای رفته
چمن از نگاه پابلو نرودا جدیتره!
منظورم سیرِ و منزلگه سیر!
سیستم سرگیجه کار و حقوق،
لذت جویدن و مزه ی کافکا را خنثی کرده!
منظورم غریزه و قانونه!
تُکِ پار فتنِ همسایه ی "واگنر" اونو دلخور کرده!
منظورم رابطه و دریافته!
سرویس کامل بشقابای "مادام بواری"
هنر آشپزیشو لوث کرده!
منظورم عاطفه و تکنیکه!
پشت این پنجره، علم،
چتر شک دستش و از آفتاب حرف می زنه.
با کت وارونه، در باب حواس
با کفش لنگه به لنگه، در باب جهت
با هیاهو، در باب سکوت، تز می ده!
پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست!!"
نه حسین جان! نمی خوام برات مرثیه بخونم! راستشو بخوای برات مشکی هم نمی پوشم! اینا رو هم از سر جوگیری ننوشتم! گذاشتم تا آبا از آسیاب بیفته و بشینم یه دل سیر ازت بنویسم! نمی خوام تو رو با این جماعتی که فقط با "آژانس دوستی" تو رو به یاد میآرن قسمت کنم! می خوام امشب تو خیابون تنهای تنها راه بیفتم و هی زیر لب بخونم:
"...من تو را
او را
کسی را دوست می دارم!
...من تو را
او را
کسی را دوست می دارم!
...من تو را
او را
کسی را دوست می دارم!"
...
"...
... و اینچنین شد که،
پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی
من و نازی با هم مُردیم!"
**: تمام اشعار از کتاب "من و نازی" حسین پناهی، انتشارات الهام، چاپ دوم 1375 نقل شده اند.
فرشته ای به نام مــــــادر
تقدیم به تمام مادران فداکار و مهربان سرزمینم و مادر عزیز خودم که میدونه به اندازه تمام ستاره های آسمون دوستش دارم...
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواندو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود