تبليغاتX
غريبه اي نام آشنا
 
حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.دکتر شریعتی
 

                             هفت پند مولانا

 

در بخشيدن خطاي ديگران مانند شب باش

 

در فروتني مانند زمين باش

 

در مهر ودوستي مانند خورشيد باش

 

هنگام خشم و غضب مانند كوه باش

 

در سخاوت و كمك به ديگران مانند رود باش

 

در هماهنگي و كنارآمدن با ديگران مانند دريا باش

 

خودت باش، همانگونه كه مي نمايي باش

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 9:6  توسط حسين حيدري  | 

به بهانه معرفی کتاب دنیای صوفی(سوفی)

به عزیزانی که  دوست دارند سیر تکاملی فلسفه را از ابتدا تا انتها بخونند با سوفی . معلم فلسفه اش و یورن و ....در یک

سفر خیلی جالب...سفر به درون..به اعماق اندیشه ....

 

بر گرفته از كتاب دنياي صوفي(بوستین گاردر) 

بسیاری از مردم، هر کدام، یک سرگرمی دارند.

بعضی سکه قدیمی یا تمبر خارجی جمع می کنند، برخی به کاردستی مشغول می شوند، دیگران در اوقات فراقت به ورزش می پردارند.

گروهی از کتاب خواندن لذت می برند. ولی ذوق مطالعه ی آنها بسیار با هم متفاوت است. عده ای فقط روزنامه یا چیز های فکاهی می خوانند، جمعی رمان دوست دارند، ما بقی هم چه بسا خواندن کتابهای ستاره شناسی، طبیعت وحشی یا کشفیات علمی را ترجیح می دهند.

اگر من به اسب یا به سنگ های قیمتی علاقه مند باشم نباید انتظار داشته باشم که بقیه هم در سلیقه ی من سهیم باشند. اگر من کلیه برنامه های ورزشی تلویزیون را با لذت تمام تماشا می کنم، باید این واقعیت را بپذیرم که افرادی هم حوصله شان از ورزش سر می رود.

آیا چیزی هست که همه به آن علاقه مند باشیم؟ آیا چیزی هست که مربوط به همه ـ صرف نظر که کی هستند و کجای جهان زندگی می کنند ـ باشد؟ آری، مطالبی هست که قطعا مورد علاقه همگان است. و موضوع بحث ما دقیقا همینهاست.

مهمترین چیز در زندگی چیست؟ اگر این سوال را از کسی بکنیم که سخت گرسنه است، خواهد گفت غذا. اگر از کسی بپرسیم که از سرما دارد می میرد، خواهد گفت گرما. و اگر از آدمی تک و تنها همین سوال را بکنیم، خواهد گفت مصاحبت آدمها.

ولی هنگامی که این نیاز های اولیه برآورده شد ـ آیا چیزی می ماند که انسان بدان نیازمند باشد؟ فیلسوفان می گویند بلی. به عقیده آنها آدم نمی تواند فقط در بند شكم باشد. البته همه خورد و خوراک لازم دارند. البته که همه محتاج محبت و مواظبت اند. ولی ـ از اینها که بگذریم ـ یک چیز دیگر هم هست که همه لازم دارند، و آن این است که بدانیم که ما کیستیم و در اینجا چه می کنیم.

علاقه به این که بدانیم ما کی هستیم امری "تصادفی" چون جمع کردن تمبر نیست. جوینده این مطلب در بحثی شرکت می کند که با پیدایش بشر بر کره زمین آغاز شد و هنوز ادامه دارد. این که جهان، زمین، حیات چگونه وجود یافت، موضوعی است بس مهمتر و بزرگتر از این که چه کسی در بازیهای المپیک پیشین بیش از همه مدال برد.

 

بهترین راه نزدیک شدن به فلسفه پرسیدن یکی چند پرسش فلسفی است:

جهان چگونه به وجود آمد؟ آیا در پس آنچه روی می دهد اراده و مقصودی نهان است؟ آیا پس از مرگ حیات هست؟ این مسائل را چگونه می توان پاسخ داد؟ و مهمتر از همه، چگونه باید زیست؟ آدمیان در طول سالها و سده ها این پرسشها را کرده اند. فرهنگی وجود ندارد که نخواسته باشد بداند بشر چیست و از کجا آمد.

سوالات فلسفی در اصل چندان زیاد نیست. شماری از مهمترین آنها را ما در همین گفتگو مطرح کرده ایم. ولی تاریخ برای هر کدام از این سوال ها جوابهای متعدد پیش نهاده است. از این رو پرسیدن مسائل فلسفی آسانتر از پاسخ دادن آنهاست.

امروزه نیز هر فرد باید برای اینگونه پرسشها پاسخ خود را بیابد. برای درک این که آیا خدایی وجود دارد یا پس از مرگ حیات هست، نمی توان به دایره المعارف مراجعه کرد. هیچ دایره المعارفی به ما نمی گوید که چگونه باید زندگی کرد. اما بررسی اعتقادات دیگران می تواند یاری رساند که دید خود را از زندگی سر و سامان بخشیم.

جستجوی فیلسوفان برای حقیقت بی شباهت به داستانهای جنایی نیست. بعضی فکر می کنند فلان کس قاتل است، دیگران این یا آن را مسئول می دانند. پلیس گاه موفق به کشف حقیقت می شود. ولی گاهی نیز با وجود آنکه جواب مسئله جایی نهان است، به اصل قضیه پی نمی برد. پس اگر هم پاسخ مطلب دشوار باشد، پاسخی احتمالا هست، و پاسخ درست فقط یکی است. یا نوعی هستی پس از مرگ هست یا نیست.

بسیاری از معماهای کهن را علم تا کنون پاسخ گفته است. روزگاری هیچ کس نمی دانست پشت تاریک ماه په شکلی است. این را با بحث و جدل نمی شد حل کرد، و هر کسی تصوری از آن داشت. ولی امروزه دقیقا می دانیم سمت تاریک ماه چه شکلی است، و کسی دیگر  آدمهای کره ماه، یا اینکه ماه از پنیر است را باور ندارد.

یک فیلسوف یونانی که پیش از دو هزار سال پیش می زیست معتقد بود فلسفه در نتیجه شگفتی و کنجکاوی انسان پدید آمد. حیات برای بشر چنان حیرت انگیز بود که پرسشهای فلسفی به خودی خود مطرح شد.

درست مانند هنگامی که تردستی شعبده باز را می نگریم. نمی دانیم این کارها را چگونه می کند. پس می پرسیم : چطور توانست از دو دستمال ابریشمی سفید خرگوشی زنده در آورد؟ شعبده باز کلاه را کاملا نشان تماشاگران می دهد، کاملا تهی است، ولی ناگهان خرگوشی از آن بیرون می جهد. بسیاری از آدمها به جهان با دیده تعجب و ناباوری همسان می نگرند.

در مورد خرگوش خوب می دانیم که شعبده باز به ما حقه زده است. و دلمان می خواهد بفهمیم این کار را چگونه می کند. ولی در مورد جهان موضوع کمی متفاوت است. می دانیم که جهان چشم بندی و نیرنگ نیست، چون خودمان در آنیم، بخشی از آنیم. در واقع ما خود خرگوش سفیدی هستیم که از کلاه در می آید. تفاوت ما و خرگوش سفید تنها این است که خرگوش نمی داند در ترفند شعبده باز شرکت دارد. ولی ما می دانیم در چه چیزی مرموز شرکت داریم و می خواهیم از ساز و کار آن سر در آوریم.

 

پینوشت : شاید هم بهتر باشد کل جهان کائنات را به آن خرگوش سفید تشبیه کرد. ما که در اینجا به سر می بریم شپشکهای ریزی در لابه لای موهای آن خرگوش به حساب می آییم. فیلسوفها سعی دارند از این موهای نازک بالا بروند و مستقیم در چشم شعبده باز بنگرند.

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12:41  توسط حسين حيدري  | 
انسا ن ها سه گونه اند:

۱-انسان هایی که باید از روی آن ها مشق نوشت

۲-انسان هایی که باید از روی آن ها جریمه نوشت

۳-انسان هایی که باید آن ها را آنقدر خواند تا فهمید

 راستی شما جزء کدام دسته هستید؟

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 10:39  توسط حسين حيدري  | 
در حسرت کوچیم از این مرحله پست

مشتاق عبوریم از این کوچه بن بست

اینجا که غزل ها همه همرنگ سیاهی است

باید که بکوچیم اگر بال و پری هست

                                                      ؟؟؟

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 9:5  توسط حسين حيدري  | 
گیسوانت

آبشاری است رها در کهسار

من!

غریبانه ترین آهویم

که عطشناک ترین قلب جهان را دارم!!!

                                                                ؟؟؟         

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:40  توسط حسين حيدري  | 
ما ایرانی ها هر روز مجبوریم فیلم بازی کنیم تا چهره واقعیمون رو کسی نتونه تشخیص بده..هر روز با یه ماسکی می ریم تو جامعه...و برای فیلم سازی که دیگه آخر فیلمیم وبرای همینه که تو جشنواره های بین المللی ما رو تحویل نمی گیرن غیر از چند تا فیلم سازمون مثل کیارستمی..مجیدی..مخملباف ها و.... می دونین چرا؟ آخه این فیلم سازا از دروغ گفتن فاصله گرفتن و رفتن تو بطن جامعه و مسائل و مشکلات جامعه رو مطرح می کنن و یه دید انسانی هم به قضایا دارن..فیلم های رنگ خدا..بچه های آسمان...دایره..ده.....راستی فیلم سازامون عجب دروغگوهای بزرگی هستن..در هیچ جای دنیا حتی متعصب ترین و مذهبی ترین خانواده ها حتی تو ایران هم وقتی یه خانم می خواد بخوابه یا از خواب بیدار بشه روسری سرش نیست.ولی ما تو فیلمامون می بینیم که این صحنه مسخره همیشه تکرار می شه ..تابستون و زمستون هم نداره...این صحنه ها از دید اونایی که به فیلم امتیاز میدن مخفی نمی مونه...یه صحنه خیلی جالب دیگه اینه که یه زن و شوهری..یه مادر و پسری .یه پدر و دختری بعد از مدتها به هم می رسن ..از فاصله چند متری می ایستند و با هم حرف می زنن حتی با هم دست هم نمی دن چه برسه به بغل کردن و خدای ناکرده بوسیدن همدیگه.....البته جدیدا مد شده که این جور صحنه ها رو  تو یه روز بارونی نشون می دن که دونفر می رن زیر یه چتر و فیلم هم از بالای چتر نشون می ده....نمی دونم شاید سینمای ما سینمای محدودیت ها  ست و این محدودیت ها جلوی خلاقیت رو هم می گیره اگر چه که ما بازیگران زن خوبی هم داریم(داشتیم) مثل سوسن تسلیمی و شهره آغداشلو که حتی نامزد گرفتن اسکار هم شده.......از مجمو عه های تلویزیونی هم که حرفی نزنیم خیلی بهتره..یه سری صحنه های کشدار و خسته کننده با موضوعات تکراری  ...اگر چه که چند سالیه که این سریال ها هم رفتن به سمت شیطان و اتفاقات غیر منتظره و معجزه و عذاب......می ترسیم اگه به حرف شیطون گوش ندیم دیگه خانواده هامون هم امنیت جانی نداشته باشن چون شیطون یکی رو وادار می کنه یه بلایی سرشون بیاره..قتلی .تروری..زیر گیری توسط یه ماشین و .... حالا دیگه تو خونه نشینید و خود خوری نکنید که چرا ما تو جشنواره های  بین المللی جایزه نمی گیریم..آخه با چه خلاقیتی ..با چه امکاناتی...با چه  جلو های ویژه ای..فقط دروغ می گیم ..همین و بس  

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 10:2  توسط حسين حيدري  | 
آن دوست که عهد دوستداران بشکست

می رفت و منش دامن در دست

می گفت که بعد از این به خوابم بینی

پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست!!!                    ؟؟؟

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 21:41  توسط حسين حيدري  | 
وقتی از حنجره کوچه صدایم کردی

کفشی ازدربدری نیز به پایم کردی

من سرم گرم خودم بود که با حیله ی عشق

آمدی بی سبب از خویش جدایم کردی

صحبت از همدلی و همسفری بود که باز

در پس وسوسه ای گنگ رهایم کردی

می روی . مساله ای نیست

                               ولی حیف نبود

                                                 پشت این کوچه بن بست

                                                                            رهایم کردی؟

                                                                                           "عسل نیکزاد"

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 21:20  توسط حسين حيدري  | 

منشور کوروش بزرگ

 

 (اولین اعلامیه حقوق بشر)

 

اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر

گذاشته ام ، اعلام مي كنم :
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد
دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .
من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .
من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .
من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد
من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .
من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،
و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .
من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران
من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند
و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند
و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .
و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 11:3  توسط حسين حيدري  | 
روزای قبل فرصتی دست داد تا چند تا فیلم ببینمِ..فیلمایی که هر کدوم حرفی برای گفتن داشتند.پیشنهاد می کنم اگه تونستید ایم فیلم ها رو ببینید:

۱-ارکید وحشی ۲

۲-بی وفا

۳-یکشنبه تیره(یکشنبه غم انگیز)

۴-ضجه های مار سیاه

۵-لولیتا

۶-خانه  کنار برکه(با بازی شهره آغداشلو)

توجه:این فیلم خانه کنار برکه با فیلم قبلی شهره آغداشلو -خانه ای از شن و  مه- فرق می کنه. یادآوری می کنم که فیلم های لولیتا و خانه  کنار برکه جزء ۵ فیلم برتر عاشقانه دنیا هستند.

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 9:27  توسط حسين حيدري  | 
بیا دل خانه ی ما کن مصفا کردنش با من

بما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را

بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من

بیفشان قطره ی اشکی که من هستم خریدارش

بیاور قطره ای اخلاص  دریا کردنش با من

اگر دردت نشد درمان دل بر مکن باز آ

در این خانه دق الباب کن وا کردنش با من

بگو حاجت خود را اجابت می کنم آنی

طلب کن هر چه می خواهی مهیا کردنش با من

بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را

بیاور نیک و بد را جمع   منها کردنش با من

چو خوردی روزی امروز ما را شکر نعمت کن

غم فردا مخور تامین فردا کردنت با من

به قرآن آیه ی رحمت فراوان است ای انسان

بخوان این آیه را تفسیر و معنا کردنش با من

اگر عمری گنه کردی نشو نومید از رحمت

توبه نامه را بنویس  امضا کردنش با من

                                                               "شوریده نیشابوری"

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 9:9  توسط حسين حيدري  | 
حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کارام درون دشت شب خفته است

دریا ام و نیست باکم از طوفان

دریا همه عمر خوابش آشفته است                  ؟؟؟

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 8:54  توسط حسين حيدري  | 
.....که من بی تو

                        نه آغازم

                                       نه پایان

                                 تویی

                 آغاز روز بودن من  !!

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 8:28  توسط حسين حيدري  | 
هیچوقت به خودت مغرور نشو

  برگ ها وقتی می ریزند که فکر می کنند

                                                      طلا شده اند   !!!!

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 7:3  توسط حسين حيدري  | 
برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال......

.بنگر که چگونه می افتی .

                    چون برگی زرد

                         یا

                                               چون سیبی سرخ !!!!

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 7:1  توسط حسين حيدري  | 
خزان بنشست و گل با بادها رفت

بهار از خاطر شمشادها رفت

زیاد باغ ، بوی فرو-دین ها   

هوای خرم خرداد ها رفت

زیاد باغبانان رنگ گلزار

چو بوی نسترن با بادها رفت

تو گویی گل نه رویید و نه پژمرد

      چه آسان

                 می توان

                               از یادها رفت                           "   مزارعی  "                         

  نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 18:44  توسط حسين حيدري  | 
بدرود به ناگزیر

                     و

                   سنگینی گام

    با سنبله ها تکان دستان بهار

                                      باید بروم

اگرچه بر می گردم!!

چشم از تو چرا نمی توانم برداشت

 دروازه ی نیمه باز را خواهی بست؟

   تا پشت کنم مگر به باغ گل سرخ !!                        "   ؟؟؟"

  نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 18:40  توسط حسين حيدري  | 
تو پاکی خالصی زیبا ترینی

                         عقیقی شبنمی  والاترینی

تو را همسطح دریا خوانده ام من

                         تو دریا نیستی دریاترینی!!!!                     " ابراهیم ثابت"

  نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 18:26  توسط حسين حيدري  | 
نمی دونم تا حالا اسم عرفان نظر آهاری رو شنیدین یا نوشته هاش رو خوندین یا نه....سایت نور و نار کار اونه...چند تا از نوشته هاش رو براتون می ذارم شاید یه دریچه ای براتون باز بشه به یه دنیای دیگه:

نور و نان

 

این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد. این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.

این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد. هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.

***
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
***
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.


اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.

**
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.

***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.

 

واین آغاز انسان بود:

 

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.

و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.

 

 

 

فرشته فراموش کرد:

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:

خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.

فرشته هرگز به بهشت برنگشت.

 

  

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. باران گرفت. مادرم گفت : چه بارانی می آید. پدرم گفت : بهار است. و ما نمی دانستیم باران و بهار نام دیگر آن پیامبر است.

پیامبری از کنار خانه ما رد شد. لباسهای ما خاکی بود . او خاک روی لباسهایمان را به اشارتی تکانید. لباس ما از جنس ابریشم و نور شد و ما قلبهامان را از زیر لباسمان دیدیم.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. آسمان حیاط ما پر از عادت و دود بود. پیامبر کنارشان زد. خورشید را نشانمان داد و تکه ای از آن را توی دستهایمان گذاشت.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد و ناگهان هزار گنجشک عاشق از سرانگشتهای درخت کوچک باغچه روییدند و هزار آوازی را که در گلویشان جا مانده بود به ما بخشیدند و ما به یاد آوردیم که با درخت و پرنده نسبت داریم.

پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتیم و هزار قفل بی کلید. پیامبر کلیدی برایمان آورد . اما نام او را که بردیم قفل ها بی رخصت کلید باز شدند.

من به خدا گفتم : امروز پیامبری از کنار خانه ما رد شد.

امروز انگار اینجا بهشت است.

خدا گفت : کاش می دانستی هر روز پیامبری از کنار خانه تان می گذرد و کاش می دانستی بهشت همان قلب توست.

 

 

  نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 14:59  توسط حسين حيدري  | 

بزرگترین و حساسترین و دشوارترین لحظه برای انسان، اضطراب لحظۀ انتخاب کردن است.

 

«ژان پل سارتر»

 

من از کسانی که به خاطر یک عقیده جان می سپارند نفرت دارم. آنچه برای من اهمیت دارد این است که به خاطر آنچه دوست دارم زندگی کنم و بمیرم.«آلبر کامو»

  ایمان هم مانند عشق شجاعت و دلاوری می خواهد. انسان باید به خود بگوید: من ایمان دارم، آنوقت همه چیز خود به خود روشن می شودو شما را جذب می کند. ایمان، همانا عشق شدید است. باید عمیقتر عشق بورزید؛ آنوقت عشق به ایمان بدل می شود ... کسی که ایمانی ندارد نمی تواند عشق بورزد.«لئو تولستوی»

  احساسم دیگر نه چون شماست. این ابری که من به زیر پای می بینم، این سیاهی و سنگینی که بدان خنده می زنم؛ این همان ابر غران شماست.

شما آنگاه که آرزومند اوج گرفتنید، روی به بالا دارید؛ و من روی به پایین، زیرا که اوج گرفته ام!

چه کسی در میان شما هم خندیدن تواند و هم اوج گرفتن؟

آن که بر فراز بلندترین کوه رفته باشد، خنده می زند بر همۀ نمایشهای غمناک و جدی بودنهای غمناک.«فردريش نيچه - چنين گفت زرتشت»

...من نه دل نگران سنّتم، نه دل نگران تجدّد، نه دل نگران تمدّن، نه دل نگران فرهنگ و نه دل نگران هيچ امر انتزاعی از اين قبيل. من دل نگران انسانهای گوشت و خون دارم که مي آيند، رنج مي برند و مي روند. سعی کنيم که اولا: انسانها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند و به حقايق هرچه بيشتری دست يابند. ثانيا: هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و ثالثا: هرچه بيشتر به نيکی و نيکوکاری بگرايند و براي تحقّق اين سه هدف از هرچه می تواند سودمند باشد بهره مند گردند، از دين گرفته تا علم، فلسفه، هنر، ادبيات و همه دستاوردهای ديگر بشری.«مصطفی ملکیان»

 سکوت را بیاموز. بگذار ذهن خاموشت گوش فرا دهد و بیاموزد." .فیثاغورث"

   واقعیتی را که برای ما و درون ما حاضر است، هستی...سکوت بنامیم.

و این حقیقت ساده ای است که با هوشیار بودن و آموختن چگونه گوش فرا دادن  (یا بهبود یافتن این توانایی طبیعی) می توانیم خود را در چنان خوشبختی غوطه ور یابیم که آنرا در کلام نتوانیم آورد:

خوشبختی یگانه بودن با همه چیز در آن سطح پنهان عشق که وصف آن در کلام نگنجد... .

اگر ما  در صلح و صفا ببالیم، و از سکوتی که در مرکز هستیمان منطبع شده است روی نگردانیم، باز نخواهیم ماند. تامس مرتون (۱۹۶۸-۱۹۱۵)

 یک چیز می دانم و آن این است : در میان شما تنها  کسانی به واقع خوشبختند که چگونه یاری دادن را جسته و یافته اند. آلبرت شوایتزر (۱۹۶۵-۱۸۷۵

  بیاموز که بر خود ارزش نهی. این به معنای ستیزه برای خوشبختی است. اِین رَند (۱۹۸۲-۱۹۰۵)

 خوشبختی تنها واقعیت ارزشمند زندگی است. هرچه سالخورده تر می شوم بیشتر برایم این یقین حاصل می شود که تنها آرزویی که ارزش پیگیری دارد خوشبختتر بودن است... . اینکه بزرگترین ژنرال لشگر پیروز در نبرد باشم ، یا حتی اینکه بزرگترین سیاستمداری باشم که جهان را بر انگشتی می گرداند، برایم به پر کاهی نمی ارزد. لیکن آنچه بایسته است که دوست بدارم  این است که تا واپسین روز زندگیم به تمامه خوشبخت باشم و تا سن هشتاد سالگی عطوفت را درکشم... .

ویلفرد اسکاون بلوند(۱۹۲۲-۱۸۴۰) در نامه ای به جرج ویندهام

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:3  توسط حسين حيدري  | 
به یاد استاد حسین پناهی....(نمی دونم چرا..ولی یه حکمت داره...امروز با یه دوست خیلی عزیز در رابطه با پناهی بزرگ صحبت می کردم... امشب این مطلب رو دیدم حیفم اومد به یادش این مطلب رو براتون نذارم...) 

.این مطلب از اینترنت گرفته شده  :

 زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمی ده!

    "پنجره را ببند و بیا تا بمیریم عزیزم!"

 

سلام آقای پناهی! می گن شما مردید! سکته کردید! اما نه! نگران نباشید! ما این خزعبلاتُ باور نمی کنیم! مگه میشه شاعری که  لنگ کفشی پاره رو پل ماه عسل مورچه ها می دونه به همین راحتی تسلیم عمو عزارئیل بشه؟! نه! من یکی که باور نمی کنم! تو خودت بارها گفته بودی که نمی خوای بیشتر از چهل سال عمر کنی! این دفه هم خودت خواستی! نه؟! اصلا به اینا چه که می خوان از نمد مردن تو هم واسه خودشون کلا بدوزن؟! به اینا چه که تو چطوری مردی؟! تو برای ما همیشه زنده و تازه یی! مثل نازی که نمی میره! مثل گفتگوهای تو و اون که کهنه نمیشن! فرزانه ی روستایی عاشق! مگه میشه شاعری که این طور شعر میگه رو فراموش کرد:

 

"بیراهه رفته بودم

آن شب.

دستم را گرفته بود و می کشید

زین بعد همه عمرم را

بیراهه خواهم رفت."

 

یا کسی که گفته:

 

"به جز حضور تو

هیچ چیز این جهان بیکرانه را

جدی نگرفته ام

حتی عشق را."

 

هر بار که زخم خوردیم، هر بار که خسته از فخامت و پیچیدگی این همه روشنفکر نخنما هوس یک پیاله چای داغ شعرِ آتش پز به سرمون زد، چشمامونو و بستیم یهو خودمونو وسط کتاب "من و نازی" تو پیدا کردیم! تا برامون با اون زبون شیرینی روستایی که عطر لهجه ش حتا از صفحه های کتاب بیرون می زنه از فسلفه ی حیات بگی! فیلسوف شاعر! شاعر فلسفه گریز! هنوز مات و مبهوت میشم وقتی می خونم:

 

"درک زیبایی،  درکی زیباست.

سبزی سرو فقط یک سینِ، از الفبای نهاد بشری!

حرمت رنگ گل از رنگِ گلی گم گشته است!

عطر گل، خاطره ی عطر کسی است که نمی دانیم کیست،

می آید یا رفته است؟

چشم با دیدن رودخونه جاری نمیشه!

بازی زلفِ دل و دست نسیم افسونه!

نمی گنجه کهکشون در چمدونِ حیرت!

آدمی حسرت سرگردونه!

ناظرِ هلهله ی باد و علف!

هیجانی است بشر!

در تلاش روشن باله ی ماهی با آب،

بال پرنده با باد،

برگ درخت با باران،

پیچش نور در آتش!

آدمی صندلیِ سالنِ مرگِ خودشه.

چشماشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است.

دلشو می بخشه تا نگاه ساده ی آهو را در بکنه!

..."

 

یا وقتی به اونجا می رسم که نوشتی:

"...

این جهانی که همه ش مضحکه و تکراره!

تکه تکه شدن دل چه تماشا داره.

دیده ام دیدنی دنیا را!

چرخه و چرخشه و پرگاره!!

خیابون مهمتر از پاهای ژان پل سارتره

منظورم رفته و جای رفته

چمن از نگاه پابلو نرودا جدیتره!

منظورم سیرِ و منزلگه سیر!

سیستم سرگیجه کار و حقوق،

لذت جویدن و مزه ی کافکا را خنثی کرده!

منظورم غریزه و قانونه!

تُکِ پار فتنِ همسایه ی "واگنر" اونو دلخور کرده!

منظورم رابطه و دریافته!

سرویس کامل بشقابای "مادام بواری"

هنر آشپزیشو لوث کرده!

منظورم عاطفه و تکنیکه!

پشت این پنجره، علم،

چتر شک دستش و از آفتاب حرف می زنه.

با کت وارونه، در باب حواس

با کفش لنگه به لنگه، در باب جهت

با هیاهو، در باب سکوت، تز می ده!

پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست!!"

 

نه حسین جان! نمی خوام برات مرثیه بخونم! راستشو بخوای برات مشکی هم نمی پوشم! اینا رو هم از سر جوگیری ننوشتم! گذاشتم تا آبا از آسیاب بیفته و بشینم یه دل سیر ازت بنویسم! نمی خوام تو رو با این جماعتی که فقط با "آژانس دوستی" تو رو به یاد می‌آرن  قسمت کنم! می خوام امشب تو خیابون تنهای تنها راه بیفتم و هی زیر لب بخونم:

"...من تو را

او را

کسی را دوست می دارم!

 

...من تو را

او را

کسی را دوست می دارم!

 

...من تو را

او را

کسی را دوست می دارم!"

 

...

 

"...

... و اینچنین شد که،

پنجره را بستیم و در آن شب تابستانی

من و نازی با هم مُردیم!"

 

 

**: تمام اشعار از کتاب "من و نازی" حسین پناهی، انتشارات الهام، چاپ دوم 1375 نقل شده اند.

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 22:54  توسط حسين حيدري  | 

 

 

 

فرشته ای به نام مــــــادر

تقدیم به تمام مادران  فداکار و مهربان  سرزمینم و مادر عزیز خودم که میدونه به اندازه تمام ستاره های آسمون دوستش دارم...

 

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.

 خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواندو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.

کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟.

.خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد 

 

و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟

:فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد

کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را

                                 *** مـــــــــــــــــادر***

                                          صدا کني
  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:3  توسط حسين حيدري  | 

ديروز، 9 اکتبر، سالمرگ بزرگمرد آمريکاي لاتين،"ارنستو چه‌گوارا" بود. با گذشت سال‌ها از مرگ قهرمانانه چه‌گوارا يا آن‌گونه که مردمان لاتين خوش‌تر دارند او را به ياد آورند "چه"، هنوز اين  بزرگمرد آمريکاي لاتين الهام بخش مردمان ستم‌ديده‌اي است که تلاش مي‌کنند خود را از زير يوغ استعمار و استبداد برهانند.

«ارنستو چه‌گوارا» يا آن‌گونه که مردمان لاتين خوش‌تر دارند او را به ياد آورند «چه» نمادي‌ است مانا از خيزش عليه ظلم و استبداد. چريک آرژانتيني از همان زمان که قاره استعمارزده لاتين را با موتورسيکلتي طي کرد و در کسوت پزشک به درمان بيماران پرداخت تا آن‌گاه که درد بي‌درمان مردمان اين منطقه را در استبداد و حکومت‌هاي ظالم يافت، لحظه‌اي از پا نايستاد. او بي‌وطن بود و شايد هم جهان‌وطن؛ چرا که ظلم را عليه هيچ کس و در هيچ کجاي جهان بر‌نمي‌تافت
سال‌ها از مرگ قهرمانانه «چه» مي‌گذرد اما بزرگمرد آمريکاي لاتين هنوز هم الهام بخش مردمان ستم‌ديده‌اي است که تلاش مي‌کنند خود را از زير يوغ استعمار و استبداد برهانند. هنوز هم در هر گوشه و کنار جهان اگر پرچمي به عدالت‌خواهي و مبارزه با استبداد بلند مي‌شود در همان حوالي تصاوير «چه» را هم مي‌تواني بيابي.
جسد «چه» را سال‌ها پنهان کردند، گويي مي‌ترسيدند که مزارش تبديل به قلب تپنده مبارزه با استعمار و استبداد شود. جسدش را پنهان کردند اما فراموش کردند و غافل ماندند که اسطوره‌ها نه در ميان مشتي خاک که در ذهن آدميان زنده مي‌مانند. «چه» اسطوره زنده مردمان سرخورده و تهيدستي است که براي رسيدن به آزادي و رهايي از قيد و بند، چيزي جز بذل جان خود ندارند، او الهام بخش حرکتي است جهاني عليه استبداد و استعمار، عليه بهره کشي از گرده تهيدستان و خوش نشيني در برج‌هاي عاج در هر کجاي دنيا؛ از آمريکاي لاتين و مرکزي تا قلب آفريقا. بيهوده نيست که هنوز هم شنيدن نامش لرزه بر اندام بسياري مي‌اندازد


دکتر ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا (زاده ۱۴ ژوئن، ۱۹۲۸ - درگذشته ۹ کتبر، ۱۹۶۷) که معمولاً به‌عنوان چه‌گوارا یا ال‌چه شناخته می‌شود، یک انقلابی مارکسیست متولد آرژانتین بود.

گوارا یکی از اعضاء جنبش ۲۶ ژوئیه فیدل کاسترو بود. این جنبش در سال ۱۹۵۹ قدرت را در کوبا به‌دست آورد. گوارا چندین پست‌ مهم را در دولت جدید کوبا بر عهده داشت و پس از آن با امید برانگیختن انقلاب‌ در دیگر کشورها کوبا را ترک کرد. وی ابتدا در سال ۱۹۶۶ به جمهوری دموکراتیک کنگو رفت و سپس به بولیوی سفر کرد. در اوایل اکتبر ۱۹۶۷ چه‌گوارا در بولیوی طی عملیاتی که توسط سازمان سیا طرح‌ریزی شده بود دستگیر شد. برخی باور دارند که سیا ترجیح می‌داد گوارا را برای بازجویی زنده در دست داشته باشد، اما بهرصورت او به‌وسیله ارتش بولیوی در نزدیکی واله‌گرانده در سانتا کروز دلاسیه‌را کشته شد. تفاصیل مرگ او هنوز هم مبهم هستند، ولی خیلی‌ها باور دارند که دولت بولیوی از قصد گوارا را کشت تا از اجرای یک محاکمهٔ عمومی برای او جلوگیری کند.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 14:26  توسط حسين حيدري  | 
کاش می آورد مستیُ هر حرامی چون شراب

آن زمان معلوم می شد در جهان هشیار کیست

  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 11:36  توسط حسين حيدري  | 
يكي از چيزايي كه هر روز تو مطبوعات و رسانه ها باهاش سر وكار داريم مصاحبه هاي افراد مختلف و بيان انگيزه اصلي خود از كاري كه به آن مشغول هستند ميباشد...چيزي كه همه به آن استناد مي كنند اينه"بخاطر مردم" من ميخواهم نماينده شوم  ..بخاطر مردم من كانديدا مي شوم..بخاطر مردم من مسئوليت مي پذيرم..بخاطر مردم من فيلم مسازم..فيلم بازي مي كنم...فوتبال بازي مي كنم...از اين تيم به آن تيم...از اين شهر به آن شهر و ......چقدر دور بر ما آدماي فداكار زيادند افرادي كه اصلا منافع شخصي براشون مهم نيست و فقط احساس مسئوليت مي كنند و اگر وارد صحنه نشوند عذاب وجدان مي گيرند كه چرا مي تونستند به مردم خدمت كنند و نكردند و ممكنه به سبك زاپني ها حتي دست به خود كشي هم بزنند.......شما چه حسي بهتون دست ميده وقتي يه سياستمدار، ورزشكار، هنرپيشه و .....اينجوري مي گه.....مردم چقدر تو اين منافع ، مسئوليت ها ، قرارداد ها و.... سهيمند....

فكر مي كنيد اون سياستمدار كه به نام مردم وحمايت از اونا  مسئوليت گرفته از حال و روز مردم خبر داره...اون ورزشكار كه بخاطر مبلغ قراردادش تيمش رو به راحتي عوض مي كنه..احساس اون بچه اي رو كه به عشق تيمش ميره ورزشگاه.. درك مي كنه.. ..اون هنرپيشه اي كه وقتي تو خيابون مياد خدا رو بنده نيست  چه برسه به بنده هاش ...چقدر مردم براش مهمه......

حرف قشنگ و خوبيه بخاطر مردم ،‌با مردم ، ميان مردم ولي كاش در عمل هم اينگونه باشه و فقط شعار نباشه...بخدا خيلي مردم خوبي داريم كه سكوي پرتاب سياستمدارا ، ورزشكارا ،‌هنرپيشه ها و ... ميشن...اگه مردم نباشن كي راي ميده..كي تشويق مي كنه..كي ميره سينما ، كي فيلم ميسازه.كي؟

كاش از ته دل و اعماق وجودمون باور مي كرديم كه "عبادت به جز خدمت خلق نيست"

شعار و كليشه بخاطر مردم من .... خيلي قديمي شده و خيلي تكراري...دو صد گفته چو نيم كردار نيست.....

  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 11:16  توسط حسين حيدري  | 


ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت ، بزحمت توانستم بي اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تودورم، خيلي دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روي ميز هست . تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصي . اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي ٬ آهنگ قدمهايت را مي شنوم و در اين ظلمات زمستاني٬ برق ستارگان چشمانت را مي بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياري داد٬ در گوشه اي بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بودي٬ شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيباي خفته در جنگل ٬قصه اژدهاي بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم مي آمد٬ طعنه اش مي زدم و مي گفتمش برو .
من در روياي دختر خفته ام . رويا مي ديدم ژرالدين٬ رويا.......


روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه٬ فرشته اي مي ديدم به روي آسمان٬ که مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را که مي گفتند: " دختره را مي بيني؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلي " . آره من چارلي هستم . من دلقک پيري بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم ٬ و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي . اين رقص ها ٬ و بيشتر از آن ٬ صداي کف زدنهاي تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهي نيز بروي زمين بيا ٬ و زندگي مردمان را تماشا کن.

زندگي آن رقاصگان دوره گرد کوچه هاي تاريک را ٬ که با شکم گرسنه ميرقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد . من يکي ازاينان بودم ژرالدين ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهاي افسانه اي کودکي هاي تو ، که تو با لالايي قصه هاي من ٬ به خواب ميرفتي٬ و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم، و از خود مي پرسيدم: چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمي شناسي ژرالدين . در آن شبهاي دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستاني شنيدني است‌:

داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد . داستان من به کار تو نمي آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايي که تو زندگي مي کني ٬ تنها رقص و موسيقي نيست .
نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايي ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسي را که ترا به منزل مي رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهاي تو را٬ بي چون و چرا قبول کند . اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزي يکبار با خود بگو :" من هم يکي از آنان هستم ." تو يکي از آنها هستي - دخترم ، نه بيشتر ،هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شکند .
و وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگران رقص خويش بداني ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولين تاکسي خود را به حومه پاريس برسان . من آنجا را خوبمي شناسم ، از قرنها پيش آنجا ، گهواره بهاري کوليان بوده است . در آنجا ، رقاصه هايي مثل خودت را خواهي ديد . زيبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ي نورافکن هاي تآتر " شانزليزه " خبري نيست .
نور افکن رقاصگان کولي ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آيا بهتر از تو نمي رقصند؟
اعتراف کن دخترم . هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد .

هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند .و اين را بدان که درخانواده چارلي ، هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن ، ناسزايي بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهي زيست . اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني ، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم .هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير . اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني ، با خود بگو : " دومين سکه مال من نيست . اين مال يک فرد گمنام باشد که امشب يک فرانک نياز دارد ."

جستجويي لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهي ٬ همه جا خواهي يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم ٬ براي آن است که ازنيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم٬ من زماني دراز در سيرک زيسته ام٬ و هميشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي روند٬ نگران بوده ام٬ اما اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم : مردمان بر روي زمين استوار٬ بيشتر از بند بازان بر روي ريسمان نا استوار ٬ سقوط مي کنند . شايد که شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد .

آن شب٬ اين الماس ٬ ريسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمي است .
شايد روزي ٬ چهره زيباي شاهزاده اي تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازي ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي ٬ هميشه سقوط مي کنند .
دل به زر و زيور نبند٬ زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ اين الماس بر گردن همه مي درخشد .......
.......اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يکدل باش ، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را بهتر از من مي شناسد. و او براي تعريف يکدلي ، شايسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، اين را مي دانم .
به روي صحنه ، جز تکه اي حرير نازک ، چيزي بدن ترا نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده تر و باکره تر بازگشت . اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان کند .
برهنگي ، بيماري عصر ماست ، و من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده دار مي زنم .
اما به گمان من ، تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريانش را دوست مي داري .
بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد . مال دوران پوشيدگي . نترس ، اين ده سال ترا پير تر نخواهد کرد.....

 

  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:47  توسط حسين حيدري  | 

*******************************************************
فرزندان من، دوستان من! من اکنون به پایان زندگی نزدیک گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشکار دریافته‌ام.

وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید و کام من این است که این احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد، زیرا من به هنگام کودکی، جوانی و پیری بخت‌یار بوده‌ام. همیشه نیروی من افزون گشته است، آن چنان که هم امروز نیز احساس نمی‌کنم که از هنگام جوانی ناتوان‌ترم.
من دوستان را به خاطر نیکویی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خویش دیده‌ام.
زادگاه من بخش کوچکی از آسیا بود. من آنرا اکنون سربلند و بلندپایه باز می‌گذارم. اما از آنجا که از شکست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم. حتی در پیروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بیرون ننهادم. در این هنگام که به سرای دیگر می‌گذرم، شما و میهنم را خوشبخت می‌بینم و از این رو می‌خواهم که آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چیزی است شبیه به خواب . در مرگ است که روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از قید و علایق آزاد می گردد به آتیه تسلط پیدا می کند و همیشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنین بود که من اندیشیدم به آنچه که گفتم عمل کنید و بدانید که من همیشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر این چنین نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسید که در بقای او هیچ تردیدی نیست و پیوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.
باید آشکارا جانشین خود را اعلام کنم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد.
من شما هر دو فرزندانم را یکسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم که آزموده‌تر است کشور را سامان خواهد داد.
فرزندانم! من شما را از کودکی چنان پرورده‌ام که پیران را آزرم دارید و کوشش کنید تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند.
تو کمبوجیه، مپندار که عصای زرین پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان یک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند.
همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .
هر کس باید برای خویشتن دوستان یک دل فراهم آورد و این دوستان را جز به نیکوکاری به دست نتوان آورد.
از کژی و ناروایی بترسید .اگر اعمال شما پاک و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد یافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجرای عدالت تسامح ورزید ، دیری نمی انجامد که ارزش شما در نظر دیگران از بین خواهد رفت و خوار و ذلیل و زبون خواهید شد . من عمر خود را در یاری به مردم سپری کردم . نیکی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برایم لذت بخش تر بود.

کورش کبیر

به نام خدا و نیاکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهید مرا شاد کنید نسبت به یکدیگر آزرم بدارید.

پیکر بی‌جان مرا هنگامی که دیگر در این گیتی نیستم در میان سیم و زر مگذارید و هر چه زودتر آن را به خاک باز دهید. چه بهتر از این که انسان به خاک که این‌همه چیزهای نغز و زیبا می‌پرورد آمیخته گردد.

من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت می‌بخشد آمیخته گردم.

هم‌اکنون درمی یابم که جان از پیکرم می‌گسلد ... اگر از میان شما کسی می‌خواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزدیک شود و هنگامی که روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم که پیکرم را کسی نبیند، حتی شما فرزندانم. پس از مرگ بدنم را مومیای نکنید و در طلا و زیور آلات و یا امثال آن نپوشانید . زودتر آنرا در آغوش خاک پاک ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاک ایران را تشکیل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اینکه بدنش در خاکی مثل ایران دفن شود.

از همه پارسیان و هم‌پیمانان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اینکه دیگر از هیچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گویند.

به واپسین پند من گوش فرا دارید. اگر می‌خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید.

. خداحافظ پسران گرامی و دوستان من، خدانگهدار.

پس از اين گفتار، كورش بزرگ روي خود را پوشاند و درگذشت

  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:10  توسط حسين حيدري  | 

 

این مطلب از اینترنت گرفته شده

.:: خواندن کل اين متن بيشتر از 3 دقيقه زمان شما را نخواهد گرفت. پس لطفا بخوانيد ::.

 

١٨ سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است.  اينجا هر پروژه‌اى حداقل ٢ سال طول مي‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اينجاست. جهانى شدن (globalization)  باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدي‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند، بحث مي‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش مي‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى مي‌انجامد. به عبارت ديگر:
1-
سوئد در حدود 450000  کيلومتر مربع وسعت دارد.
2-
سوئد حدود 9 ميليون جمعيت دارد.
٣- استكهلم، پايتخت سوئد كه به پايتخت اسكانديناوي نيز مشهور است حدود  78000 نفر جمعيت دارد.
4-
ولوو، اسکانيا، ساب، الکترولوکس و اريکسون برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.


اولين روزهايي كه در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمي‌داشت و به محل کار مي‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک مي‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار مي‌آمدند.

روز اول، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم:  آيا جاى پارک ثابتى داري؟ چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک مي‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟

او در جواب گفت: براى اين که ما زود مي‌رسيم و وقت براى پياده‌رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر مي‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمي‌کني؟

ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.


اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (
Slow Food). اين جنبش مي‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار مي‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس طرح شده و يک "اروپاى آهسته" ناميده شده است. اين جنبش اساساً حس شتاب و ديوانگي به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال مي‌برد. نهضتى که کميّت را جايگزين کيفيت در همه شئون زندگى ما کرده است.

مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار مي‌کنند امّا از آمريکائي‌ها و انگليسي‌ها مولّدترند. آلماني‌ها ساعت کار هفتگى را به 28/8 ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان ٢٠درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائي‌ها را هم جلب کرده است.

 

البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است.
به معنى چسبيدن به حال در مقابل آينده نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسي‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است. هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت مي‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بي‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.


بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان مي‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن مي‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.


بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم.


همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچکس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار مي‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم. به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف: زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق مي‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزي‌هاى ديگرى هستى.

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 9:36  توسط حسين حيدري  | 

وصيت نامه داريوش کبير به فرزندش خشايارشا

 اينک که من از دنيا مي روم بيست وپنج کشور جهان جزو امپراتوري ايران است و در تمام اين کشور ها احترام دارند و مردم کشور نيز در ايران داراي احترام مي باشند . جانشين من خشايار شاه بايد مثل من در حفظ اين کشور ها بکوشد و راه نگهداري کشورها اين است که در امور داخلي آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد .

 اکنون که من از دنيا مي روم تو دوازده کرور خزانه سلطنتي داري و اين زر يکي از ارکان قدرت تو مي باشد زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلکه به ثروت نيز هست . البته به خاطر داشته باش که تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينکه از آن بکاهي . من نمي کويم که در مواقع ضروري از آن برداشت نکن ، زيرا قاعده اين خزانه اين است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان .

مادرت آتوسابرمن حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم کن.

 

  ده سال است که من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن اين انبارها را که با سنگ ساخته مي شود و به شکل استوانه اي است در مصر آموختم و چون انبارها پيوسته تخليه مي شود ، حشرات در آن بوجود نمي آيد و غله در اين انبارها چند سال مي ماند بدون اينکه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه دهي تا اينکه آذوقه دويا سه سال کشور در انبارها موجود باشد و هر ساله بعد از اينکه غله جديد به دست آمد از غله موجود در انبارها براي تأمين کسر خوار وبار استفاده کن و غله جديد را بعد از اينکه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوقه در اين مملکت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشکسالي شود هرگز دوستان و نديمان خود را به کارهاي مملکتي نگمار و براي آنان همان مزيت دوست بودن با تو کافيست ، چون اگر دوستان و نديمان خود را براي کارهاي مملکتي بگماري به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني ، چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي .

  کانالي که من مي خواستم بين رود نيل و درياي سرخ به وجود بياورم (کانال سوئز فعلي) هنوز هم به اتمام نرسيده و تمام کردن اين کانال از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تو بايد آن کانال را به اتمام برساني و عوارض عبور کشتي ها از آن کانال نبايد آنقدر سنگين باشد که ناخدايان کشتي ها ترجيح بدهند که ار آن عبور نکنند .

 اکنون من سپاهي به طرف مصرفرستادم تا اينکه در اين قلمرو وايران نظم و امنيت برقرار کنند ولي فرصت نکردم سپاهي به يونان بفرستم تو بايد اين کاررا به انجام برساني.

 با يک ارتش نيرومند به يونان حمله کن و به يونانيان بفهمان که پادشاه ايران قادر است مرتکبين فجايع را تنبيه کند . توصيه ديگر من به تو اين است که هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده چون هر دوي آنان آفت پادشاهي هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دور بنما . هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط نکن و براي اينکه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند براي ماليات قانوني وضع کردم که تماس نخواهند داشت .

 افسران و سربازان ارتش را راضي نگهدار و با آنها بد رفتاري نکن اگر با آنها بدرفتاري کني آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند اما در ميدان جنگ تلافي خواهند کرد ولو به قيمت کشته شدن خودشان باشد و تلافي آنها اين طور خواهند بود که دست روي دست ميگذارند و تسليم مي شوند تا اينکه وسيله شکست خوردن تو را فراهم نمايند .

 امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اينکه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر قدر که فهم و عقل آنان زياد شود تو با اطمينان بيشتر مي تواني سلطنت کني.

 . همواره حامي کيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نکن که از کيش تو پيروي نمايند و پيوسته به خاطر داشته باش که هرکس بايد آزاد باشد که از هر کيش که ميل دارد پيروي نمايد.

 بعد از اينکه من زندگي را بدرود گفتم بدن من را بشوي و آنگاه کفني را که خود فراهم کرده ام بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هر زمان که مي تواني وارد قبر شوي تا تابوت سنگي مرا ببيني و بفهمي که من پدر تو و پادشاهي مقتدر بودم و بر من بيست وپنج کشور سلطنت       مي کردم ، مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد زيرا سرنوشت آدمي اين است که بميرد خواه پادشاه  کشور باشد يا يک خار کن و هيچ کس در اين جهان باقي نمي ماند .

 اگر تو هر زمان که فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت را ببيني غرور و خود خواهي بر تو غلبه نخواهد کرد اما وقتي مرگ خود را نزديک ديدي بگو قبر مرا مسدود نمايند و وصيت کن که پسرت قبر تو را باز نگاه دارد تا اينکه بتواند تابوت حاوي جسد تو را ببيند . زنهار ، زنهار هرگز هم مدعي هم قاضي نشو اگر هم از کسي ادعايي داري موافقت کن يک قاضي به يک طرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار بدهد و راي صادر نمايد زيرا کسي که مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد کرد .

 هرگز از آباد کردن دست بر ندار زيرا اگر دست از آباد کردن برداري کشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت زيرا قاعده اين است که وقتي کشور آباد نمي شود به طرف ويراني مي رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را در درجه اول اهميت قرار بده .

 عفو و سخاوت ، ولي عفو بايد موقعي بکار بيفتد که کسي نسبت به تو خطايي کرده باشد و اگر به ديگري خطايي کرده باشد و تو خطا را عفو کني ظلم کرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده ا ي .

 بيش از اين چيزي نميگويم اين اظهارات را با حضور کساني که غير از تو در اينجا حاضر هستند ، کردم . تا اينکه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را کرده ام و اينک برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس ميکنم مرگم نزديک شده است .

 

  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 9:48  توسط حسين حيدري  | 

 

 

 

 

وصيت نامه دکتر علي شريعتي

 

... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان يک مسلمان وصيت خود را نوشت.:

 زمستان سال 1348« امروز دوشنبه سيزدهم بهمن ماه پس از يک هفته رنج بيهوده و ديدار چهره هاي بيهوده تر شخصيتهاي مدرج، گذرنامه را گرفتم و براي چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه¬اي از تحميل مدرنيزم قرن بيستم بر گروهي که به قرن بوق تعلق دارند).

گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضي و سماوي فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در اين سفر بايد وصيت کنم.

وصيت يک معلم که از هيجده سالگي تا امروز که در سي و پنج سالگي است، جز تعليم کاري نکرده و جز رنج چيزي نيندوخته است چه خواهد بود؟ جز اين که همه قرضهايم را از اشخاص و از بانکها با نهايت سخاوت و بي دريغي، تماما واگذار ميکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هايم و نوشته¬هايم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود مي¬داند، صورت ريزَش ضرورتي ندارد.

همه اميدم به "احسان" است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و اين که اين دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرايط کنوني جامعه ما، دختر شانس آدم حسابي شدنش بسيار کم است، که دو راه بيشتر ندارد و به تعبير درست؛ دو بيراهه:

يکي؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن¬هاي زشت و نفرت بار، احمقانه زيستن که يعني زن نجيب متدين. و يا تمام شخصيت انساني و ايده¬آل و معنويش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش¬هاي متعاليش در اسافل اعضايش خلاصه شدن و عروسکي براي بازي ابله¬ها و يا کالايي براي کسبه مدرن و خلاصه دستگاهي براي مصرف کالاهاي سرمايه¬داري فرنگ شدن که يعني زن روشنفکر متجدد. و اين هر دو يکي است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتي از انسان بودن خارج شود، ديگر چه فرقي دارد که يک جغد باشد يا يک چُغوک ، يک آفتابه شود يا يک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقي گردد يا مستراح فرنگي؟ و آنگاه در برابر اين تنها دو بيراهه¬اي که پيش پاي دختران است سرنوشت دختراني که از پدر محرومند تا چه حد مي¬تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکي تنها، در اين تند موج ِ اين سيل کثيفي که چنين پر قدرت به سراشيب باتلاق فرو مي¬رود تا کجا مي¬تواند بر خلاف جريان شنا کند و مسيري ديگر را برگزيند؟

1. به لهجه خراساني يعني گنجشک

گر چه اميدوار هستم؛ که گاه در روح¬هاي خارق¬العاده چنين اعجازي سر زده است. پروين اعتصامي از همين دبيرستان¬هاي دخترانه بيرون آمده، و مهندس بازرگان از همين دانشگاه¬ها و دکتر سحابي از ميان همين فرنگ رفته¬ها و مصدق از ميان همين "دوله" ها و "سلطنه" هاي "صلصال کالفخار من حماء مسنون"، و "اينشتين" از همين نژاد پليد و "شوايتزر" از همين اروپاي قسي آدمخوار و "لومومبا" از همين نژاد برده و "مهراوه" پاک از همين نجس¬هاي هند و پدرم از همين مدرسه¬هاي آخوند ريزو ... به هر حال "آدم" از لجن و "ابراهيم" از "آزر" بت تراش و "محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من اميد مي¬دهند که حساب¬هاي علمي مغز را ناديده انگارد و به سر نوشت کودکانم در اين لجنزار بت پرستي و بت تراشي که همه پرده دار بت خانه مي¬پرورد اميدوار باشم.

دوست مي¬داشتم که "احسان" متفکر، معنوي، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آيد. خيلي مي¬ترسم از پوکي و پوچي موج نوي¬ها و ارزان فروشي و حرص و نوکر مآبي اين خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده¬ها و حسد¬ها و باد و بروت¬ها ي بيخودي ِ اين روشنفکران سياسي. که تا نيمه¬هاي شب منزل رفقا يا پشت ميز آبجو فروشي¬ها، از کساني که به هر حال کاري مي¬کنند بد مي¬گويند و آنها را با فيدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا مي¬سنجند و طبعا محکوم مي¬کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشي¬هاي انقلابي و کارتند[؟] و عقده گشايي¬هاي سياسي با دلي پر از رضايت از خوب تحليل کردن ِ قضاياي اجتماعي که قرن حاضر با آن در گير است و طرح درستِ مسايل ــ آنچنان که به عقل هيچکس ديگر نمي¬رسد ــ به منزل برمي¬گردند و با حالتي شبيه به چه گوارا و در قالبي شبيه لنين زير کرسي مي¬خوابند.

و نيز مي¬ترسم از اين فضلاي افواه¬الرجالي شود:

از روي مجلات ماهيانه، اگزيستانسياليست و مارکسيست و غيره شود.

و از روي اخبار خارجي راديو و روزنامه، مفسر سياسي،

و از روي فيلم¬هاي دوبله شده به فارسي، امروزي و اروپايي،

و از روي مقالات و عکس¬هاي خبري مجلات هفتگي و نيز ديدن توريست¬هاي فرنگي که از خيابان¬هاي شهر مي¬گذرند، نيهيليست و هيپي و آنارشيست،

و يا [ از روي] نشخوار حرف¬هاي بيست سال پيش حوزه¬هاي کارگري حزب توده، ماترياليست و سوسياليست چپ،

و از روي کتاب¬هاي طرح نو ، "اسلام و ازدواج" ، "اسلام و اجتماع"، "اسلام و جماع"، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،

و از روي مرده ريگ انجمن پرورش افکار بيست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،

و از روي کتاب چه مي¬دانم، در باب کشور¬هاي در حال عقب رفتن، متخصص کشور¬هاي در حال رشد،

و از روي ترجمه هاي غلط و بي¬معني از شعر و ادب و موزيک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذيان گوي ِ مريض ِ هروئين گراي ِ خنگ، که يعني: ناقد و شاعر نوپرداز و ...

خلاصه من به او "چه شدن" را تحميل نمي¬کنم. او آزاد است. او خود بايد خود را انتخاب کند. من يک اگزيستانسياليست هستم. البته اگزيستانسياليستم ويژه خودم؛ نه تکرار و تقليد و ترجمه. که از اين سه تا ي منفور هميشه بيزارم. به همان اندازه که از آن دو تاي ديگر؛ تقي زاده و تاريخ، از نصيحت نيز هم، از هيچکس هيچوقت نپذيرفته¬ام. و به هيچکس، هيچوقت نصيحت نکرده¬ام. هر رشته¬اي را بخواهد مي¬تواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکري و معنوي بايد ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خريدنش. من مي¬دانستم که به جاي کار در فلسفه و جامعه شناسي و تاريخ، اگر آرايش مي¬خواندم يا بانکداري و يا گاوداري و حتا جامعه شناسي به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده يا موسسه يا پروژه را اتود مي¬کنند و تصادفا به همان نتايج علمي مي¬رسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصيتنامه¬ام، به جاي يک انشاء ادبي، شده بود صورتي مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه¬ها و شرکت¬ها و دم و دستگاه¬ها که تکليفش را بايد معلوم مي¬کردم و مثل حال، به جاي اقلام، الفاظ رديف نمي¬کردم.

اما بيرون از همه حرف¬هاي ديگر اگر ملاک را لذت جستن تعيين کنيم، مگر لذت انديشيدن، لذت يک سخن خلاقه، يک شعر هيجان آور، لذت زيبايي¬هاي احساس و فهم و مگر ارزش برخي کلمه¬ها از لذت موجودي حساب جاري يا لذت فلان قباله محضري کمتر است؟

چه موش آدمياني که فقط از بازي با سکه در عمر لذت مي¬برند! و چه گاوانسان¬هايي که فقط از آخورآباد و زير سايه درخت چاق مي¬شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه مي¬خواندم و هنر. تنها اين دو است که دنيا براي من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و ديگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار بايد براي خانواده¬ام کار مي¬کردم و براي زندگي آنها زندگي مي¬کردم. ناچار جامعه شناسي مذهبي و جامعه شناسي جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شايد براي مردمم کاري کرده باشم، براي خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بي کسم، کوزه آبي آورده باشم.

او آزاد است که خود را انتخاب کند و يا مردم را، اما هرگز نه چيز ديگري را، که جز اين دو هيچ چيز در اين جهان به انتخاب کردن نمي¬ارزد، پليد است، پليد.

فرزندم! تو مي¬تواني هر گونه "بودن" را که بخواهي باشي، انتخاب کني. اما آزادي انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابي بايد انسان بودن نيز همراه باشد و گرنه ديگر از آزادي و انتخاب سخن گفتن بي معني است، که اين کلمات ويژه خداست و انسان و ديگر هيچکس، هيچ چيز.

انسان يعني چه؟ انسان موجودي است که آگاهي دارد ( به خود و جهان) و مي¬آفريند (خود را و جهان را) و تعصب مي¬ورزد و مي¬پرستد و انتظار مي¬کشد و هميشه جوياي مطلق است؛ جوياي مطلق. اين خيلي معني دارد. رفاه، خوشبختي، موفقيت¬هاي روزمره زندگي و خيلي چيز¬هاي ديگر به آن صدمه مي¬زند. اگر اين صفات را جزء ذات آدمي بدانيم، چه وحشتناک است که مي¬بينيم در اين زندگي مصرفي و اين تمدن رقابت و حرص و برخورداري، همه دارد پايمال مي¬شود. انسان در زير بار سنگين موفقيت¬هايش دارد مسخ مي¬شود، علم امروز انسان را دارد به يک حيوان قدرتمند بدل مي¬کند. تو هر چه مي¬خواهي باشي باش اما ... آدم باش.

2. مقصود او در اينجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.

اگر پياده هم شده است سفر کن. در ماندن، مي¬پوسي. هجرت کلمه بزرگي در تاريخ "شدن" انسان¬ها و تمدن¬ها است. اروپا را ببين. اما وقتي ايران را ديده باشي، وگرنه کور رفته¬اي، کر باز گشته¬اي. افريقا مصراع دوم بيتي است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقي¬ها بين رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. اين مثلث بدي است. اين زندان سه گوش همه فرنگ رفته¬هاي ماست. از آن اکثريتي که وقتي از اين زندان روزنه¬اي به بيرون مي¬گشايند و پا به درون اروپا مي¬گذارند، سر از فاضلاب شهر بيرون مي¬آورند حرفي نمي¬زنم که حيف از حرف زدن است. اين¬ها غالبا پيرزنان و پير مردان خارجي دوش و دختران خارجي گز فرنگي را با متن راستين اروپا عوضي گرفته¬اند. چقدر آدم¬هايي را ديده¬ام که بيست سال در فرانسه زندگي کرده¬اند و با يک فرانسوي آشنا نشده¬اند. فلان آمريکايي که به تهران مي¬آيد و از طرف مموش¬هاي شمال شهر و خانواده¬هاي قرتي ِ لوس ِاشرافي ِکثيفِ عنتر ِفرنگي احاطه مي¬شود، تا چه حد جو خانواده ايراني و روح جاده [ساده؟] شرقي و هزاران پيوند نامرئي و ظريف انساني خاص قوم را لمس کرده¬است؟

اگر به اروپا رفتي اولين کارت اين باشد که در خانواده¬اي اتاق بگيري که به خارجي¬ها اتاق اجاره نمي¬دهند. در محله¬اي که خارجي¬ها سکونت ندارند. از اين حاشيه مصنوعي ِبيمغز ِآلوده دور باش. با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. "کن مع الناس و لا تکن مع الناس" واقعا سخن پيغمبرانه است.

واقعيت، خوبي، و زيبايي؛ در اين دنيا جز اين سه، هيچ چيز ديگر به جستجو نمي¬ارزد.. نخستين، با انديشيدن، علم. دومين، با اخلاق، مذهب. و سومين، با هنر، عشق.

[عشق] مي¬تواند تو را از اين هر سه محروم کند. يک احساساتي لوس سطحي هذيان گوي خنگ. چيزي شبيه "جواد فاضل"، يا متين¬ترَش؛ "نظام وفا"، يا لطيف تـَرَش؛ "لامارتين"، يا احمق تـَرَش؛ "دشتي"، يا کثيف تـَرَش؛"بليتيس"! و نيز مي¬تواند تو را از زندان تنگ زيستن، به اين هر سه دنياي بزرگ پنجره¬اي بگشايد و شايد هم دري ... و من نخستينش را تجربه کرده¬ام و اين است که آن را "دوست داشتن" نام کرده¬ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهي مي¬بخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن مي¬کشاند و خوب شدن. و هم زيبايي و زيبايي¬ها (که کشف مي¬کند،که مي¬آفريند) چقدر در اين دنيا بهشت¬ها و بهشتي¬ها نهفته است. اما نگاه¬ها و دل¬ها همه دوزخي است. همه برزخي است که نمي¬بيند و نمي¬شناسد. کورند و کرند. چه آوازهاي ملکوتي که در سکوت عظيم اين زمين هست و نمي¬شنوند. همه جيغ و داد و غرغرو نق نق و قيل و قال و وراجي و چرت و پرت و بافندگي و محاوره.

واي، که چقدر اين دنياي خالي و نفرت بار براي فهميدن و حس کردن سرمايه دار است! لبريز است! چقدر مايه¬هاي خدايي که در اين سرزمين ابليس نهفته¬است! زندگي کردن وقتي معني مي¬يابد که فن استخراج اين معادن

3. با مردم باش و با مردم مباش

ناپيدا را بياموزي و تو مي¬داني که چقدر اين حرف با حرف¬هاي "ژيد" به "ناتانائل"ش شبيه است، با آن متناقض است! تنها نعمتي که براي تو در مسير اين راهي که عمر نام دارد آرزو مي¬کنم، تصادف با يکي دو روح فوق¬العاده است، با يکي دو دل بزرگ، با يکي دو فهم عظيم و خوب و زيبا است. چرا نمي¬گويم بيشتر؟ بيشتر نيست. " يکي" بيشترين عدد ممکن است. "دو" را براي وزن کلام آوردم و، نيست. گرچه من به اعجاز حادثه¬اي، اين کلام موزون را در واقعيت ِ ناموزون زندگيم، به حقيقت، داشتم."برخوردم" (به هر دو معني کلمه.

"کوير" را براي لمس کردن روحي که به ميراث گرفته¬ام و به ميراثت مي¬دهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم براي تنها و تنها "نصيحت" که در زندگي مرتکب شده¬ام حفظ کن( به هر دو معني کلمه)

اما تو "سوسن" ساده مهربان ِاحساساتي ِزيباشناس ِ منظم ِدقيق و تو "سارا"ي رندِ عميق ِ عصيانگرِ مستقل. براي شما هيچ توصيه¬اي ندارم. در برابر اين تند بادي که بر آينده پيش ساخته شما مي¬وزد، کلمات که تنها امکاناتي است که اکنون در اختيار دارم چه کاري مي¬توانند کرد؟ اگر بتوانيد در اين طوفان کاري کنيد، تنها به نيروي اعجاز گري است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده¬اي شود مسلح به آگاهي¬اي مسلط بر همه چيز و نقاد هر چه پيش مي¬آورند و دور افکننده هر لقمه¬اي که مي¬سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمي طباخ غذاهاي خويش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برايشان پخته¬اند. دعواي امروز بر سر اين است که لقمه کدام طباخي را بخورند . هيچکس به فکر لقمه ساختن نيست. آنچه مي¬خورند غذاهايي است که ديگران هضم کرده¬اند. و چه مهوع!

آن هم کي ها مي¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوين زن بودن شده¬اند! "هفده دي¬اي ها"! آزادزنان! اين تنها صفتي است که آن¬ها موصوفات راستين آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمي¬دهد. اين چادر هاي سياه را، نه فرهنگ و تمدن جديد، و نه رشد فکري، و نه شخصيت يافتن واقعي، و نه آشنايي با روح و بينش و مدنيت اروپا، بلکه آجان و قيچي از سر اينان برداشت، بر اندام اينان دريد، و آنگاه نتيجه اين شد که همان "شاباجي خانم" شد که بود، منتها به جاي حنا بستن، گلمو مي¬زند و به جاي خانه نشستن و غيبت کردن، شب

4. مقصود دکتر احتمالا اين کلمات باشد: "پوران عزيزم اين عکس را که چند لحظه پس از شنيدن خبر تولد احسان در يک کافه برداشته¬ام به رسم يادگار به تو تقديم مي کنم آثار پيري و "بابا" شدن به همين زودي در چهره ام نمايان است آن را به يادگار نگه دار تا بيست سال ديگر اين خط شعر را که از زبان فردوسي به تو مي نويسم بخواند و بداند که ميراث اجدادي خويش را که جز کتاب و فقر و آزادگي نيست چگونه بايد حفظ کند و او نيز جز رنج و علم و شرف در حيات خويش چيزي نيندوزد

چنين گفت مر جفت را نره شير

که فرزند ما گر نباشد دلير

ببريم از او مهر و پيوند پاک

پدرش آب دريا و مادرش خاک

1338 پاريس علي شريعتي

آن هم کي ها مي¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوين زن بودن شده¬اند! "هفده دي¬اي ها"! آزادزنان! اين تنها صفتي است که آن¬ها موصوفات راستين آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمي¬دهد. اين چادر هاي سياه را، نه فرهنگ و تمدن جديد، و نه رشد فکري، و نه شخصيت يافتن واقعي، و نه آشنايي با روح و بينش و مدنيت اروپا، بلکه آجان و قيچي از سر اينان برداشت، بر اندام اينان دريد، و آنگاه نتيجه اين شد که همان "شاباجي خانم" شد که بود، منتها به جاي حنا بستن، گلمو مي¬زند و به جاي خانه نشستن و غيبت کردن، شب نشيني مي¬کند و پاسور مي¬زند. يک "ملا باجي" اگر ناگهان تنبانش را در آورد و يا به زور درآوردند چه تغييراتي در نگاه و احساس و تفکر و شخصيتش رخ خواهد داد؟

اما مسأله به همين سادگي¬ها نيست. "زن روز" آمار داده¬است که از 1956 تا 66 (ده سال) موسسات آرايش و مصرف لوازم آرايش در تهران پانصد برابر شده است. و اين تنها منحني تصاعدي مصرف در دنيا و در تاريخ اقتصاد است و نيز تنها علت غايي همه اين تجدد بازي ها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نيمي از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زنداني بود و از اين حرف¬ها ... اما اين¬ها باز يک فضيلت را دارايند. يعني يک امتياز بر رقباي املشان. .... چه گرفتاري عجيبي در قضاوت ميان اين دو صفِ متجانس ِمتخاصم پيدا کرده¬ام. هر وقت آن "ملاباجي گشنيز خانم¬ها" را مي¬بينم مي¬گويم؛ باز هم آن¬ها. و هر وقت آن "جيگي جيگي ننه خانم¬ها" را مي¬بينم، مي¬گويم باز هم همين¬ها.

و اما تو همسرم. چه سفارشي مي¬توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هيچکسي را در زندگي کردن از دست نداده¬اي. نه در زندگي، در زندگي کردن. به خصوص بدان گونه که مرا مي¬شناسي و بدان صفات که مرا مي¬خواني. نبودن من خلائي در ميان داشتن¬هاي تو پديد نمي¬آورد. و با اين حال که چنان تصويري از روح من در ذهن خود رسم کرده¬اي وفاي محکم و دوستي استوار و خدشه ناپذيرت به اين چنين مني، نشانه روح پر از صداقت و پاکي و انسانيت توست.

به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقي و خصايل شخصيت انساني من اشتباه کرده باشي در اين اصل هر دو هم عقيده¬ايم که: اگر من هم انسان خوبي بوده¬ام همسر خوبي نبوده¬ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدي¬هاي خويش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف¬هايم را کتمان نکنم و در شايستگيم همين بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده است جبران کرده است و اين است که اکنون در حالي که همچون يک محتضر وصيت مي¬کنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، مي¬دانم که نبودن ِمن، هيچ کمبودي را در زندگي کودکانم پديد نمي¬آورد و تنها احساسي که دارم همان است که در اين شعر توللي آمده¬است که:

برو اي مرد، برو چون سگ آواره بمير/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سايه شوم تو جز سايه ناکامي و يأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود

از طرف مالي، تنها يادآوري اين است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب 2 بانک تعاوني و توزيع برداشت کرده¬ام، و البته دلم از اين کار چرکين بود و قصد داشتم در عيد امسال که قرضي مي¬کنم يا چيزي مي¬فروشم، براي پول منزل آن را مجددا باز گردانم و اميدوارم تو اين کار را بکني.

آرزوي ديگرم اين بود که يک سهم آب و زمين از "کاهه" بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزينه تحصيل شاگردان ممتاز مدرسه اين ده شود که در سبزوار تحصيلاتشان را تا سيکل يا ديپلم ادامه دهند (ماهي جهارصد و پنجاه تومان براي هر فرد و بنا بر اين سالي سه محصل مي¬توانند از اين بابت درس بخوانند البته با کمک¬هاي اضافي من و خانواده خودش)

کار سوم اين که جمعي از شاگردان آشنايم همه حرف¬ها و درس¬هاي چهار سال دانشکده را جمع و تدوين کنند و منتشر سازند که بهترين حرف¬هاي من در لابلاي همين درس¬هاي شفاهي و گفت و شنود¬هاي متفرقه نهفته است. ... و نيز کنفرانس¬هاي دانشکاهيم جداگانه، و نوشته¬هاي ادبيم در سبک کوير، جدا؛ و نوشته¬هاي پراکنده فکري و تحقيقيم جدا، و آنچه در اروپا نوشته¬ام جمع آوري شود و نگهداري، تا بعد¬ها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهايم همه به دقت جمع آوري شود و سوزانده شود که نماند، مگر "قوي سپيد" و "غريب راه" و "در کشور" و "شمع زندان" و درس¬هاي اسلام شناسي، از "سقيفه به بعد"، با "امت و امامت" در ارشاد و کنفرانس¬هاي مربوط به حضرت علي و علت تشيع ايرانيان و ديالکتيک پيدايش فرق در اسلام و هر چه به اين زمينه¬ها مي¬آيد از جمله "بيعت" در کانون مهندسين و "علي حقيقتي بر گونه اساطير" و ... همه در يک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسي تحت عنوان "امت و امامت" تدوين شود.

اگر مترجمي شايسته پيدا شد متن مصاحبه مرا با "گيوز" به فارسي ترجمه کند. در باره اين آثار بخصوص کتاب DESALIENATION DES SOCIETES MUSULMANS مرا و همچنين مقاله SOCIOLOGIE D’INITIATION مرا که با چهار جامعه شناس خارجي تحقيق کرده¬ايم و "اوت زتود" چاپ کرده است. کتاب L’ANGE SOLITAIRE مرا دلم نمي¬خواهد ترجمه کنند. کار گذشته¬اي و رفته¬اي است.

همه التماس¬هايت را از قول من نثار ... عزيزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در باره¬ام نوشته از چاپش منصرف شود که خيلي رنج مي¬برم.

از دوستانم که در سال¬هاي اخير به علت انزوايي که داشتم و خود معلول حالت روحي و فشار طاقت شکن فکري و عصبي بود، از من آزرده شده¬اند، پوزش مي¬طلبم.و اميدوارم بدانند که دوري از آن¬ها نبود، گريز به خودم بود و اين دو، يکي نيست.

کتاب "کوير" را با اتمام آخرين مقاله و افزودن "داستان خلقت" يا "دردبودن" پس از پاکنويس تمام کنيد و منتشر سازيد. مقدمه¬اش تنها نوشته عين القضاة است. و در اولين صفحه¬اش اين جمله "توماس ولف": "نوشتن براي فراموش کردن است نه براي به ياد آوردن"

در پايان اين حرف¬ها بر خلاف هميشه احساس لذت و رضايت مي¬کنم که عمرم به خوبي گذشت. هيچوقت ستم نکردم. هيچوقت خيانت نکردم و اگر هم به خاطر اين بود که امکانش نبود، باز خود سعادتي است. تنها گناهي که مرتکب شده¬ام، يک بار در زندگيم بود که به اغواي نصيحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاري سر خدا ... ، در هيجده سالگي، اولين پولي که پس از هفت هشت ماه کار، يکجا حقوقم را دادند و پولي که از مقاله نويسي جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجي نداشتم، گفتند به بيع وشرط بده. من هم از معني اين کثافتکاري بيخبر، خانه کسي را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهي صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهي صد تومان ربح پولم را به اين عنوان مي¬گرفتم . و بعد فهميدم که بر خلاف عقيده علما و مصلحين دنيا، اين يک کار پليدي است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوي عفونت را از عمق جانم بلند مي¬کند و کاش قيامت باشد و آتش و آن شعله¬ها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه ديگرم که به خاطر ثوابي مرتکب شدم و آن مرگ دوستي بود که شايد مي¬توانستم مانعش شوم، کاري کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمي¬دانستم که به چنين سرنوشتي مي¬کشد و نمي¬دانم چه بايد مي¬کردم. در اين کار احساس پليدي نمي¬کنم. اما ده سال تمام گداخته¬ام و هر روز هم بدتر مي¬شود و سخت¬تر. و اگر جرمي بوده است آتش مکافاتش را ديده¬ام و شايد بيش از جرم. و جز اين، اگر انجام ندادن خدمتي يا دست نزدن به فداکاري گناه نباشد، ديگر گناهي سراغ ندارم.

و خدا را سپاس مي¬گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترين"شغل" را در زندگي مبارزه براي آزادي مردم و نجات ملتم مي¬دانستم و اگر اين دست نداد بهترين شغل يک آدم خوب، معلمي است و نويسندگي و من از هيجده سالگي کارم، اين هر دو. و عزيزترين و گران¬ترين ثروتي که مي¬توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتي زاده ايمان، و من تنها اندوخته¬ام اين، و نسبت به کارم و شايستگيم، ثروتمند، و جز اين، هيچ ندارم. و اميدوارم اين ميراث را فرزندانم نگاه دارند و اين پول را به ربح دهند و رباي آن را بخورند که حلال¬ترين لقمه است.

و حماسه¬ام اين که کارم گفتن و نوشتن بود و يک کلمه را در پاي خوکان نريختم. يک جمله را براي مصلحتي حرام نکردم و قلمم هميشه ميان من و مردم در کار بود و جز دلم يا دماغم کسي را و چيزي را نمي¬شناخت و فخرم اين که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترين بودم و در برابر هر ضعيف تر از خودم متواضعترين.

و آخرين وصيتم، به نسل جواني که وابسته آنم. و از آن ميان به خصوص روشنفکران، و از اين ميان بالاخص شاگردانم که هيچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمي¬توانسته¬اند به سادگي مقامات حساس و موفقيت¬هاي سنگين به دست آورند اما آنچه را در اين معامله از دست مي¬دهند بسيار گرانبها تر از آن چيزي است که به دست مي¬آورند.

و ديگر اين سخن يک لا ادري فرنگي که در ماندن من سخت سهيم بوده¬است که "شرافت مرد همچون بکارت يک زن است. اگر يک بار لکه دار شد ديگر هيچ چيز جبرانش را نمي¬تواند".

و ديگر اين که نخستين رسالت ما کشف بزرگ¬ترين مجهول غامضي است که از آن کمترين خبري نداريم و آن "متن مردم" است و پيش از آن که به هر مکتبي بگرويم بايد زباني براي حرف زدن با مردم بياموزيم و اکنون گنگيم. ما از آغاز پيدايشمان زبان آنها را از ياد برده¬ايم و اين بيگانگي، قبرستان همه آرزوهاي ما و عبث کننده همه تلاش¬هاي ماست.

و آخرين سخنم به آن¬ها که به نام روشنفکري، گرايش مذهبي مرا ناشناخته و قالبي مي¬کوبيدند، اين که:

دين چو مني گزاف و آسان نبود / روشن تر از ايمان من ايمان نبود // در دهر چو من يکي و آن هم کافر! / پس در همه دهر يک مسلمان نبود

ايمان در دل من، عبارت از آن سير صعودي¬اي است که پس از رسيدن به بام عدالت اقتصادي _ به معناي علمي کلمه _ و آزادي انساني _ به معناي غير بورژوازي اصطلاح _ در زندگي آدمي آغاز مي¬شود

 

  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 9:38  توسط حسين حيدري  | 
يك بچه مي تواند هميشه ۳ چيز به يك آدم بزرگ بياموزد:

۱-شاد بودن بدون دليل

۲-دائم به كاري مشغول بودن

۳-تقاضا كردن آنچه با تمام وجود مي خواهد

  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 9:20  توسط حسين حيدري  | 
يكبار خواب ديدن تو

                              به تمام عمر مي ارزد

   پس نگو رويايي دور از دسترس خوش نيست

                                      قبول ندارم

گرچه جسم به ظاهر خسته است

                                             ولي دل دريايي است

                                                          تاب و توانش بيش از اين هاست

دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد، باشد

   دوستت خواهم داشت ، بيشتر از ديروز

                         باكي ندارم از هيچ كس و هر كس

                                                                       كه تو را دارم   ؟؟؟

  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 9:13  توسط حسين حيدري  | 
هیچ کس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست؟

    و همه مردم شهر بانگ برآورده:

                                                             که چرا سیمان نیست؟

                                                            که چرا ایمان نیست؟

      و کسی فکر نکرد

                              که زمانی شده است

                                            که به غیر از انسان

                                                                 هیچ چیز ارزان نیست!!!

                                                                                                                     ؟؟؟

 

 

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 9:5  توسط حسين حيدري  | 
حرف های ما هنوز ناتمام

  تا نگاه می کنم وقت رفتن است

                                     باز هم همان حکایت همیشگی

  پیش از آنکه باخبر شوم

                                      لحظه عزیمت تو فرا می رسد

      و ناگهان

     چقدر زود دیر می شود                         -قیصر امین پور-

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 8:18  توسط حسين حيدري  | 
اون شب تو خیابون داشتم قدم می زدم مثلا رفته بودیم هوا خوری و یه هوایی عوض کنیم

مثل همیشه بعد از غروب خیابون شلوغ بود..چند تا خانم جلوتر از ما داشتند قدم می زدند

بیش از ۹۰ درصد پسرایی که از روبرو می آمدند به این خانمها متلک می گفتند......کاری به ظاهر خانمها ندارم..داشتم با خودم فکر می کردم که خیلی وقته تو جامعه ما متلک پرانی شده یه عرف معمول و تو پسرا هر که بیشترمتلک بگه معلومه که خیلی با کلاسه و دل و جرات بیشتری داره و .....نمی دونم به کدوم سمت داریم می ریم و ما رو چه شده . فقط متاسفم که سطح جامعه مون تا چه حد پایین آمده و ما چقدر  عقب هستیم...وچقدر سطح خوشی و خوشگذرونیمون شده تیکه و متلک و مسخره کردن همدیگه...یاد یه جمله ای افتادم

" متلک واژ های فقیر انسانهای حقیره"

کاش یاد می گرفتیم همواره "با " هم بخندیم نه "بر" هم

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 22:41  توسط حسين حيدري  | 
آینده آن جایی نیست که به آنجا می رویم

آن جایی است که آن را بوجود می آوریم

تمام راههایی که به آینده ختم میشوند

                                 یافتنی نیستند

                                                   ساختنی اند

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 22:28  توسط حسين حيدري  | 
چرچیل سیاستمدار معروف در دفتر خاطرات دانشجویی که از وی تقاضای یادگاری کرده بود چنین نوشت"عیب جامعه ما این است که همه می خواهند فرد مهمی باشند ولی هیچکس نمی خواهد فرد مفیدی باشد"
  نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 12:31  توسط حسين حيدري  | 
آدمهای مفیدی که کارهای مفیدی انجام می دهند، اگر مثل بی مصرف ها با آنها برخورد شود

آزرده نمی شوند، اما بی مصرف ها همیشه خود را مهم می دانند و تمام بی قابلیتی شان را پشت ظاهری مقتدر پنهان می کنند.                   ؟؟؟

  نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 12:29  توسط حسين حيدري  | 
نپرس از من که چقدر دوستت دارم

چرا که بارها گفته ام:

-نگران نیامدن باران نباش-

می دانی؟!

این ابرهای سوگوار و پردرد

به امید چشم های من به خواب رفته اند

                                                                   ؟؟؟

  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 21:42  توسط حسين حيدري  | 
یک انسان می تواند آزاد باشد ، بی بزرگ بودن.اما هیچ انسانی نمی تواند بزرگ باشد، بی آزاد بودن.!!!!

      جبران خلیل جبران

  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 21:8  توسط حسين حيدري  | 
چقدر شبیه کسی هستی که شبیه کسی نیست

   و من هنوز نمی دانم تورا کجا دیده ام

در شهر باران؟ نه!

آنجا همه یکجور خیس شده بودند

لابد تورا در کوچه باغ دریا دیده ام؟!

- حواس که برایم نگذاشته ای-

یادم نبود،

دریا از گوشه چشم تو چکیده است.                     ؟؟؟

  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 21:6  توسط حسين حيدري  | 
آرزوهایم در کویر شکل گرفته اند

راستی چه زیباست کویر و آرزوهای من

تمام آرزویم این است که مردم از روی صفا "بخندند"

  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 20:34  توسط حسين حيدري  | 
حرفهایی هست برای نگفتن

                                         وارزش عمیق هرکسی

                   به اندازه حرفهایی است

                                                         که برای نگفتن دارد

                                                                                دکتر علی شریعتی

  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 20:32  توسط حسين حيدري  | 
http://tinypic.com" target="_blank">http://i22.tinypic.com/16c9e8z.jpg" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic">
  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 13:4  توسط حسين حيدري  | 
C:\Documents and Settings\a-heidari\My Documents\My Pictures
  نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 12:52  توسط حسين حيدري  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM