حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.دکتر شریعتی |
الا اي همنشين صبح صادق
ماه تابان
شمع بزم افروز
همه در خواب خوش رفتند
و
من!!!
با ياد تو بيدار
به چشمانت بگو دست از سرم بردار!! ؟؟؟
خواهر کوچکم از من پرسید.من به او خندیدم
کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار و
درختان دیدم
باز هم خندیدم
گفت :دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه
پنج وارونه به مینو می داد
آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید
بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:
بعدها وقتی باریدن بی وقفه درد.
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنی دارد
رفت و سیبی آورد
نصف کردیم دمی خیره
بر آن نیمه به نجوا می گفت:
نکند یعنی همین نیمه ی سیب:تن آن نیمه
تن خواهش بود
گاز زد.خنده لبهای خدا را دیدم
خیره بر نیمه ی گندیده ی خود خندیدم ؟؟؟
یه دوست خیلی عزیز این کتاب رو معرفی کرد..خریدم و خوندم..بی نظیره...دوست دارم اینجا ازش تشکر کنم...خلاصه ای از این کتاب رو از تو اینترنت از نشونی به وقت امروز پیدا کردم...وقت کردین کتاب رو بخونین..ارزش خوندن داره و می شه تو یکی دو ساعت خوندش.
جاناتان مرغ دريايي Jonathan Livingston Seagull
نويسنده: ريچارد ديويد باخ Richard David Bach
مترجم: لادن جهانسوز
تهران، انتشارات بهجت
«چرا دشوارترين كار در جهان اين است كه پرندهاي را متقاعد كني كه آزادست؟»
... در آغاز بايد بدانيد كه يك مرغ دريايي، نمونه نامحدود آزادي است؛ تجسمي از پرنده بزرگ و تمامي بدن شما از نوك يك بال تا نوك بال ديگر چيزي جز انديشهتان نيست.
... مرغ سالخورده گفت: مرغ دريايي، جاناتان ليوينگستون! بخاطر اين ننگ در وسط بايست! ... اما جاناتان بهسخن درآمد: بيمسؤوليتي!؟ برادران من! چهكسي مسؤولتر از مرغي است كه بهمفهوم هدف عاليتر زندگي پي برده و در جستجوي آن است؟ براي هزاران سال در تكاپوي يافتن كلّهماهي بودهايم؛ ولي، اكنون، دليلي براي زيستن داريم. ... فرصتي بهمن بدهيد تا آنچه را كه دريافتهام به شما نشان بدهم.
مرغان يكصدا گفتند: برادريمان گسسته.
جاناتان بخاطر زيرپا گذاشتن حيثيت و سنت خانواده مرغان طرد شد... او آنچه را كه زماني براي فوج مرغان آرزو داشت اكنون بتنهايي بهدست آورده بود. او پرواز را آموختهبود و از بهايي كه در برابرآن پرداخته بود افسوس نميخورد.
...اغلب مرغان رنج آموختن پرواز را در حدي فراتر از يادگيري سادهترين حقايق به خود هموار نميكنند. براي بسياري از مرغان تنها خوردن غذا مهم است و پرواز اهميتي ندارد؛ اما، جاناتان بيش از هر چيز، عشق به پريدن داشت. او نمي توانست در بند قول و قرارهايي كه تنها به درد مرغاني ميخورد كه عادي بودن راميپذيرند، باشد.
... جاناتان يكه اي خورد؛ اما، سربلند از توجه مرغ فرزانه به خود گفت: من...من از سرعت لذت مي برم.
- تو شروع به درك بهشت خواهي كرد؛ زماني كه به لمس سرعت كامل دستيابي و اين پرواز با سرعت هزار و ششصد يا يكميليون يا پرواز با سرعت نور نيست؛ زيرا، هر عددي يك محدوديت است و كمال، محدوديتي ندارد. سرعت كامل، پسرم، يعني حضور درآنجا!
منظور چيانگ، مرغ فرزانه، از بيان چنين شگردي براي جاناتان اين بود كه او
از نگريستن به خود بهعنوان كسي كه اسير بدن محدود خويش است، دست بكشد. اين شگرد براي دانستن اين موضوع بود كه طبيعت راستين او در حد كمال يافتهاي، مانند يك عدد نانوشته درهرمكاني، هماكنون در فضا و زمان، موجوديت دارد.
ريچارد باخ، متولد 1936، نويسندهاي آمريكايياست كه بدون شك ميتوان گفت به مفاهيم عاليتري از آنچه كه در زندگي روزمره در جريان است پي بردهاست و سعي دارد در آثارش بهبيان آنچه كه در وراي عادت و روزمرگي وجود دارد، بپردازد. جاناتان مرغ دريايي، يكي از آثار اوست كه به زباني نمادين، اما بدور از پيچيدگيهاي اينگونه متون و با رمزها و كنايههاي ساده به اين مسأله پرداخته است.
رمزها و نمادها و بهطور كلي ايدههاي مطرح شده در اين كتاب بهطور قابل توجهي با برخي متون ادبيات عرفاني ما-از جمله اسفار اربعه- قابل تطبيق است؛ اما، بهرحال - همچنين با توجه بهديگر آثار نويسنده از جمله اوهام- نبايد تفاوتهاي فرهنگي و تمدني را كه نويسنده درآن رشد پيدا كرده را از نظر دور داشت.
من نمی دانم
وهمین درد سخت مرا می آزارد
که چرا انسان این دانا این پیغمبر
در تکاپوهایش
چیزی از معجزه آن سو تر
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی رانشناخته است
و نمی داند
در یک لبخند چه شگفتی ها پنهان است
من بر آنم که در این دنیا
خوب بودن به خدا سهل ترین کار است
و نمی دانم
که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد...
"فریدون مشیری"
خيلي وقته كه موضوعي ذهن مرا سخت به خودش مشغول كرده است موضوعي كه هر روز با آن در ارتباط هستيم و مطمئنا هر كدام از ما به نوعي آن را تجربه كرده ايم.اين موضوع بيشتر بر مي گردد به سطح فرهنگي ما و تعاملات انساني ما در اجتماع.اجازه بدين كه چند تا مثال در اين زمينه بزنم:
1-وقتي خيلي كوچك تر بوديم تو كوچه پس كوچه ها كه بازي مي كرديم اگه يك نفر از ما مي شد رئيس گروه اون يك نفر هميشه خودش رو برتر از بقيه مي دونست و سريع نوع بر خورد ،نوع حرف زدن راه رفتن و خلاصه همه چيز اين نفر عوض مي شد و خودش رو تافته ي جدا بافته اي مي دونست كه اصلا هم فكر نمي كرد كه خودش هم از همان گروه آدماست..از همون محله و از همون گروه هم سن و سالاش
2- تو مدرسه و كلاس يك نفر رو از بين بچه هاي اون كلاس مي كردند مبصر كلاس..اين حس مبصر بودن هم يه حس خيلي جالب بود و يه جورايي قدرت طلبي و زور گويي هم داشت.مطمئنا شما هم براي يك بار هم كه شده پيه اين مبصر ها به تنتون خورده.كسي كه از خودمون بود و دوست خودمون بود ولي يكباره اينجوري عوض مي شد
3-تو دانشگاه و خوابگاه هميشه اين نگهبان ها بودند كه خدايي مي كردند و به همه يه جورايي يه گيرايي مي دادند
4-دوران سربازي كه خودش خيلي باحال بود و فكر كنم خاطرات خوبي از ارشد خوابگاه و دژبان هاي دم در داريد.كساني كه از خودمون بودند و حتي از سطح تحصيلات و پايين تر از خود مون ولي اونقدر خدايي مي كردند و الكي به همه چيز گير مي دادند به سر و وضع بچه ها ، به لباس.به ورود و خروج..به نظم و انظباط..و....
5-توي يك اداره و سازمان وقتي از بين يك گروه از همكاران يك نفر به عنوان معاون ، مدير يا مسئول انتخاب مي شه سريع و به طور خيلي محسوسي رفتار ، كردار و نوع حرف زدن اون فرد عوض مي شه انگار نه انگار كه خودش هم تا ديروز از همين آدما بوده..از همين افراد ، از همين جامعه و از همين كشور...
مي دونم از اين مواد خيلي بيشتر دور و بر مون وجود داره ولي سوال من اينه كه مگه چه اتفاقي مي افته كه اينجوري عوض مي شويم؟ اين حس قدرت و برتري جويي از كجا مي آد؟ چرا يادمون مي ره كه بابا من اگه مديرم اگه مسئولم اگه نگهبانم اگه انتخاب شدم كه يه كاري براي مردم انجام بدم تنهاترين و اصلي ترين وظيفه ام كمك كردن به مردم..راه انداختن كار اونا و رفع مشكلات مردم و جامعه است..ولي نمي دانم چرا اينقدر ما فراموش كاريم و زود خودمون را گم مي كنيم...يعني ما جنبه و ظرفيتش رو نداريم؟ يعني ما به اون سطح از شعور انساني نرسيديم هنوز كه بدانيم مسئول يعني كسي كه كارش از همه سخت تره..كسي كه بايد جوابگو باشه..كسي كه تمام رفتارش و گفتارش مي تواند در رفتار و روحيه اطرافيانش اثر گذار باشد..رفتار و گفتار و تصميماتي كه حتي در اغلب مواقع مي تواند سرنوشت يك فرد و حتي خانواده اش را عوض كند
همان مسئول حالا فرق نمي كند توي محله باشد در مدرسه باشد در پادگان باشد در دانشگاه باشد يا در ادارات و سازمان ها و جامعه چقدر به اين مسئله فكر مي كند كه من هم يه جاي ديگه و تو يه شرايط ديگه به همين مردم نياز دارم وگره كارم به دست اونا حل مي شه..حالا ممكنه براي راي دادن و انتخابات باشه..براي شوراي شهر و روستا باشه..براي پرداخت قبض آب و برق و تلفن باشه...توي جامعه و توسط نانوا و بقال و راننده باشه و .....
.كاش مي شد به همديگه كمك كنيم و همه دست به دست هم بديم تا مشكلات همديگه رو حل كنيم چون خود من هم يه روزي يه جايي به كمك نياز داريم به كمك همون كسي كه الان با رفتارمون و نوع برخوردمون كاري مي كنيم كه ازمون برنجه و از دستمون ناراحت بشه...من فكر مي كنم خيلي از مشكلاتي كه الان گريبانگير ما و جامعه مون شده ناشي از همين فراموشي خودمون و وظيفه مون هست...كاش در انتخاب هامون بيشتر دقت مي كرديم و اگر زماني خواستيم انتخاب كنيم با درايت و شعور انتخاب كنيم نه با شور و احساس....كاش مي شد چشمهايمان را بيشتر باز كنيم و جور ديگری به اطراف مون نگاه مي كرديم و مي ديديم كه اگر مشكلي هست ، اگر كمبودي هست ، به زمين و زمان ربطي نداره بلكه به خودمون و رفتارمون ربط داره....پس الكي هم نبايد ديگران رو مقصر بدونيم چرا كه خودمون هم مقصريم... علامه جعفری یک روز بعد از سخنرانی در دانشگاه یکی از دانشجویان ازش خواست که استاد دعایی بکنند براش..در جواب علامه جعفری گفتند که دعا کنیم خدا قبل از اینکه چیزی را به ما بدهد قبل از آن جنبه و ظرفیتش را به ما بدهد.......شاید خیلی از مشکلات ما هم ناشی از همین بی ظرفیتی ما ست...همونایی که ما بهشون می گوییم ندید بدید...یا فلانی از جا در رفته...خودش رو گم کرده.....داستان آن عقاب و تير صياد رو فراموش نكنيم كه چون نيك نگاه كرد پر خويش در آن ديد و گفت از غير نناليم كه از ماست كه بر ماست.
صدف خالی یک تنهایی است
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری ؟؟؟
همه ی چتر ها باز شدند
فقط تو
بخاطر من خیس شدی !!!!
تقدیم به عزیزی که این سخنان ارزشمند را به من آموخت :
گذشته را انسان می تواند مانند خواب خوش قبول نماید وبگذرد ولی آتیه با تمام ابهام و وحشت و عظمتش قیام کرده و اجازه خواب رفتن را نمی دهد.(مهندس بازرگان).....تقریبا نیم قرن می گذره و ما به اون چیزی که می خواستیم نرسیدیم...بیگانه رفت .بیگانگی هم رفت اما یگانه نشدیم..
...در هر حرفه ای که هستید نه اجازه دهید که به بدبینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسف بار که برای هر ملتی پیش می آید شما را به یاس و نا امیدی بکشاند . در آرامش حاکم بر آزمایشگاهها و کتابخانه هایتان زندگی کنید .
نخست از خود بپرسید:
«من برای یادگیری و خودآموزی چه کرده ام ؟ »
سپس همچنان که پیشتر می روید بپرسید:
« من برای کشورم چه کرده ام ؟ »
و این پرسش شادی بخش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادیبخش و هیجان انگیز برسید که شاید سهم کوچکی در
پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید
اما هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان بدهد یا ندهد هنگامی که به پایان تلاشهایمان نزدیک میشویم هر کداممان بایدحق آن را
داشته باشیم که
با صدای بلند بگوییم:
« من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام »
لوئی پاستور (1895/1822)
« برای چیزی کمتر از بهترین بودن نباید تلاش کرد »
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|