حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.دکتر شریعتی |
نمي دانم تا الان فرصتي پيش آمده كه بتوانيد كتاب "بادبادك باز "را بخوانيد يا نه؟فيلمش رو چطور؟ديدين؟كتاب هزاران خورشيد تابان (درخشان) و باد بادك باز نوشته ي خالد حسيني نويسنده افغاني تبار ساكن امريكاست كه جز پرفروش ترين كتاب هاي آمريكا و دنياست و به چندين زبان دنيا ترجمه شده.. و خوشبختانه به فارسي هم ترجمه شده. كه.توصيه مي كنم حتما و در اولين فرصت بخونين...
ديدن اين روزهاي تفتيش عقايد و ون هاي سبز رنگ در خيابان ها و تفسير به راي كردن نوع پوشش ها و برخوردهاي نامناسب با دختران و پسران جوان به جرم و گناه پوشش نامناسب.مدل موي خلاف شرع..چكمه هاي بلند !! در خيابان مرا به ياد كتاب بادبادك باز و زماني كه امير كتاب باد بادك باز براي نجات سهراب پسر برادر ناتني اش مجبور مي شود به افغانستان برگردد..مي اندازد..زماني كه رفتار گروه حاكم بر افغانستان و برخورد با زنان و مردم كشور ش را مي بيند و رفتار دو گانه اي كه در ظاهر به نام دين هيچ كس حق حرف زدن و صحبت كردن و حتي نگاه كردن به نوع رفتار آنها با همشهري هايش را ندارد...بايد اين كتاب را خواند يا اين فيلم را ديد تا بتوان درك كرد كه چطور مي شود در يك كشور به نام دين بدنبال دنيا بود..چطور مي شود همه را متهم به بي ديني كرد..چطور همه بايد ياد بگيرند مانند ما فكر كنند و اگر كسي چنين نيست پس با مانيست و واي بر او...تحقير جوانان در خيابان ها به نظرم فقط پاك كردن صورت مساله اي است كه ريشه ي آن عدم شناخت شرايط جوانان. شرايط سني آنان.به روز نبودن تفكرات ما عدم درك مناسب.شرايط كشور و فقدان مديريت صحيح بر امور جوانان است و اينكه نسبت دادن تمام مشكلات جامعه به اين جوانان. خود عذر بد تر از گناه كساني است كه خود را غافل از شرايط سني و احساسي آنان مي دانند.. آيا به راستي اين جوانان عامل اين همه ناكامي و فساد در جامعه اند؟ آيا نحوه ي تربيت خانوادگي و ديني ما به گونه اي است كه بايد به اجبار احكام ديني را در فكر و ذهن اين جوانان جا انداخت؟ آيا دين ما اينقدر سست و لرزان است كه با ديدن يك دختر چكمه پوش تمام،دين و ايمانمان را از دست خواهيم داد؟آيا به جز سياست سركوب راه ديگري براي هدايت نياز هاي روحي و جنسي جوانان و در كل مردم جامعه وجود ندارد؟آياتلاش كرده ايم بحران هاي اجتماعي كه جوانان با آن مواجه هستند را مديريت كنيم؟آیا ما فرزند زمان خویشتنیم؟؟آیا ....
پ.ن:
۱-اين روزها دارم كتاب" تمايلات و رفتارهاي جنسي انسان" نوشته ي دكتر بهنام اوحدي رو مي خونم.خوندن اين كتاب را به همه ي دوستان خوبم توصيه مي كنم(کلا هر مقاله ای از دکتر اوحدی دیدین بخونین).هميشه حرف زدن و بحث كردن در مورد تابو هاي جامعه خيلي سخت و مشكل و حساس بوده كه دكتر اوحدي به خوبي اين موضوعات را در اين كتاب بررسي كرده است.در پست هاي آتي سعي خواهم كرد اشاره اي به يكي از اين بحران ها داشته باشم.بحراني به نام كودك آزاري آزارهاي جنسي و ازدواج با محارم(ارتباط نامشروع پدر با دختر.،.مادر با پسر.،.برادر با خواهر ) كه به نظر مي رسد به دليل تابو بودن در جامعه ي ما مسكوت مانده است. و نمي توان به دليل اخلاقي بودن جامعه و ترس خانواده ها در مورد آن بحث كرد. ولي واقعيتي است كه وجود دارد........
۲- ای" تبرج" که گفتی یعنی چه؟؟؟
ديشب فرصتي پيش اومد تا پس از يك هفته كار بتونيم يه سر بريم پارك.رفتن به پارك هميشه برام جذاب بوده مخصوصا ديدن بازي بچه ها و شنيدن جيغ و داد اونها...اون چيزي كه برام خيلي جالب بود اينه كه در نگاه به حاضرين در پارك مي شد اونها رو به سه دسته تقسيم كرد1-بچه ها، 2-نوجوانان و جوانان و 3-بزرگ تر ها
گروه اول كه مثل هميشه و بدون هيچ نگراني مشغول بازي بودندو هيجان زده و تند تند وسايل بازي رو عوض مي كردند تا از وقتشون در پارك حداكثر استفاده رو ببرند.گروه دوم در ترديد و دو دلي بين بچگي و بزرگسالي دچار بودند و سردرگم كه بالاخره جزء كدام دسته اند و آيا حق دارند آزادانه و با شور و هيجان به بازي و نشاط بپردازند يا اينكه بايد در كنار بزرگتر ها در گوشه اي نشسته و از جايشان تكون نخورند.اگر اين طيف را دختران جوان در نظر بگيريم ملموس تر خواهد بود كه جايگاه و مرز شادي در اين طيف چقدر است و سردرگمي و ترديد تا چه اندازه..
گروه سوم بزرگتر هايي بودند كه در گوشه اي روي نيمكت يا چمن نشسته و بازي كودكان را تماشا مي كردند..
اون چيزي كه خيلي قابل تامل بود چهره اي گرفته و افسرده ي بيشتر اين بزرگتر ها بود كه البته بيشتر آنها مدام به ساعت خود نگاه مي كردند و ساعت برگشتن خود را و مدت زمان حضور خودشان در پارك را بررسي مي كردند...
موضوع صحبت من در اينجا گروه سوم است و سوالاتي كه در ذهنم با خودم مرور مي كردم:
چرا اين روز ها اینهمه چهره ها افسرده است؟
چرا همه در پارك نشسته اند و به ديگران خيره شده اند؟
چرا اين گروه آزادانه و بدون ترس نمي تواند در شادي بچه ها سهيم شود؟
چرا لبخند از چهره ي اين مردم رخت بر بسته است؟
چرا حتي در خصوصي ترين مجالس شاد مانند تولد و عروسي هم خيلي از اين بزرگتر ها به گوشه اي نشسته اند و فقط نظاره گرند؟
چرا بزرگتر ها ا ين همه بي تابي مي كنند براي تمام شدن مدت زمان حضورشان در پارك ، مهماني ها ، مسافرت ها و ...؟؟مگر در طول يك سال چند بار اين شرايط را تجربه مي كنند؟
چرا هنوز ما در شك و دو دلي بين كف زدن و صلوات فرستادن در جشن هاي رسمي گرفتاريم ؟؟
چرا......
چرا......
به نظرم كشور ما با يك بحران جدي به نام افسردگي در بزگسالان مواجه است هر چند دامنه ي اين افسردگي به جوانان و بچه ها هم رسيده است و مسئولين امر مي بايست توجه بيشتري به اين موضوع داشته باشند. . تا خانواده ها بتوانند لحظات شاد تري را در كنار هم سپري كنند و قطعا در كنار آن اميد به زندگي در بين مردم افزايش يابد.
قيافه ي گرفته و متفكر و خيره را هر روز در تاكسي ها...خيابان ها ، پارك ها ، اتوبوس ها و ...مي بينيم...براي بازگرداندن لبخند به چهري اين مردم بايد خيلي بيشتر از قبل تلاش كرد...نظر شما چيست؟
پ.ن:
1-هر كس كه در حلقه ي شادي و نشاط ديگران به صورت يكي از اعضاء در نمي آيد يا مغرور است يا رياكار و يا در قيد تشريفات."لاواتر"
پ ن.بي ربط:
يكي از بهترين شعرهايي كه من خيلي دوست دارم و هميشه مي خونم و هميشه هم روم تاثير عجيبي ميذاره و سرگذشت اين مردم هم هست اين شعر و آهنگه:كه بي ربط به موضوع صحبتم نيست:.
گردی از راهی نمی خیزد ، سواران را چه شد ؟
مرده اند از بیم یاران ، نامداران را چه شد ؟
جز صدای جغدها چیزی نمی آید بگوش
قمریان آخر کجا رفتند ، ساران را چه شد ؟
از هجوم کرکسان شوم قلب من گرفت
بلبلان ، قرقاولان ، کبکان ، هزاران را چه شد ؟
دورتادور من از دشمن سیاهی می زند
دوستان ما کجا رفتند ، یاران را چه شد ؟
هرکجا سوز زمستان است و تاراج خزان
روح تابستان و عطر نوبهاران را چه شد ؟
زیر سم لشکر ضحاک ، پشت من شکست
کاوه لشکرشکن کو ؟ شهسواران را چه شد ؟
لشکر توران به قلب سرزمین ما رسید
رستم و گودرز کو ! اسفندیاران را چه شد ؟
خشکسالی در زمین بیداد و غوغا می کند
بخشش هفت آسمان کو ! باد و باران را چه شد ؟
عشق به انسان
هر قدرتي را
از پاي در خواهد آورد...حسين پناهي(كتاب سالهاست كه مرده ام)
به عبدالمحمد شعرانی ، نازنين معلم عاشق كوچك ترين مدرسه ي دنيا
در جايي از كتاب مقدس سخني است از مسيح كه مي گويد ..اي انسان..همواره در راه باش.....به راهي برو كه روندگان آن كم اند....و راه تو روندگان كمي دارد براي همين مشكلات زيادي پيش رو خواهي داشت...
مي دانم كه اين روزها سر خوش از كمك ها ،مصاحبه ها و جوايز ي هستي كه همه تو و كارت را تحسين مي كنند..مي دانم كه مدت هاست نه براي خود بلكه براي هفت خانوار روستاي كالو و چهار دانش آموز مدرسه ات كار مي كني..مي دانم كه اين روزها همه ي فكر و خيالت آينده ي بچه هاست و مدرسه و روستا..و خيلي چيز هاي ديگر را مي دانم چون خود به چشم خويش ديده ام فقر و محروميت را ..ديده ام مسير طولاني سفرت را..ديده ام مسير ناهموارت را..ديده ام گرما و شرجي آنجا را..همه را ديده ام اما تو را هم ديده ام با همه ي توانت..همه ي پشتكار ، عشق و علاقه ات به كار و همه ي انديشه هاي بزرگي كه در سر داري...مي دانم مسيري را كه انتخاب كرده اي بسياري مردمان به حسادت به كمين نشسته اند.".نه " هاي زيادي شنيده اي و مطمئنم كه در ادامه ي مسير ناملايمات زيادي هم خواهي ديد و "نه" هاي زياد تري هم خواهي شنيد از همين مردماني كه الان به به و چه چه مي كنند ...از دكتر چمران نقل كرده اند كه هيچگاه هيچ كس به سوي قطار خاموش و ساكن سنگ پرتاب نمي كند و سنگ پراني از زماني آغاز مي شود كه قطار شروع به حركت مي كند......و تو حركتي را شروع كرده اي. و قطعا سنگ پراني ها هم شروع شده است...ديگر دغدغه ي تو مدرسه و وسايل مدرسه و جاده خاكي كالو نيست بلكه تمام كالو هايي است كه گمنامند..تمام پريسا ،حميده ،مهدي و حسين هايي است كه چشم انتظار معلمي هستند كه محروميت آنان را فرياد بزند و با خون دل براي بچه هاي مدرسه اش ميز ، نيمكت ، كتاب و كامپيوتر و ...بگيرد...
به قول دكتر شريعتي ساختن كار كوچكي نيست..آنان كه ساختند..سوختند...و تو در آغاز سوختني..مي دانم خيلي ها تو را هر روز مي خوانند ..خيلي از معلم ها . و خيلي هاي ديگر كه الان برايشان الگوي ايثار ، عشق ،علاقه و خدمت هستي كه چه خوب گفته اند عبادت به جز خدمت خلق نيست..مي دانم كه الان ديگر هدف هاي بزرگتري داري...تمام مدارس محروم ايران... و اين شروع حركتي است كه بايد تداوم داشته باشد...هميشه و تا ابد..براي تمام دوران ها....
در قيل و قال سياست و جناح هاي سياسي مواظب باش...از حسودان بپرهيز... ثابت قدم و استوار برو..بدون ترديد و شك با توكل به خدا. و آگاهي از.توانايي خودت و مسيري كه انتخاب كرده اي..تو ديگر متعلق به خودت نيستي....ديگر جاي درنگ نيست...
اين رسالت دائمي توست.... يك دنيا چشم تو را و كارت را دنبال مي كنند...
من فكر مي كنم كه" محمد بهمن بيگي " ديگري در تاريخ ايران متولد شده است با يك دنيا آرزو و اميد و شوق. مي تواني براي هميشه در تاريخ اين سرزمين جاودانه شوي ..ميدانم كار سختي در پيش رو داري ولي براي تو كه همه ي مشكلات و نداشتن ها را يكي يكي از پيش رو برداشته اي نبايد كار چندان مشكلي باشد...آرزوهايت را به تمام ايران پيوند بزن و پايه گذار سبكي جديد در آموزش باش...با شناخت..با مطالعه....وقتت را مديريت كن و تلاش كن با برنامه و هدف حركت كني كه براي كشتي كه نمي داند به كدام سو مي رود ديگر باد موافق و مخالف معنايي ندارد و اگر ندانيم كه به كجا مي رويم احتمالا به هيچ جا نمي رويم....
يك دنيا قلب..يك دنيا آرزو و يك دنيا چشم و یک دنیا احساس همیشه و همواره برايت دعا مي كنند....
پ.ن:
محمد بهمن بيگي نويسنده ي كتاب" بخاراي من،ايل من" و كتاب "به اجاقت قسم" است..كسي كه سال ها براي آموزش دختران و پسران عشايري كوشيد و از ابتكارات به ياد ماندني او راه اندازي مدارس عشايري در كل ايران براي عشاير است..خواندن اين دو كتاب را به همه ي دوستان خوبم توصيه مي كنم....
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|