حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.دکتر شریعتی |
همیشه دو رو یی اطرافیان و قرار گرفتن تو محیط هایی که همه دارن فیلم بازی می کنن و ظاهر سازی می کنن خیلی عذابم می ده و از این جور آدما و این محیط ها فراریم حتی ممکنه این محیط ها یه جورایی محیط های خانوادگی و دوستانه هم باشه که معمولا از رفتن به این جور محیط ها هیچ لذتی نمی برم و اگر هم ناچاراّ برم ساکتم و سرسنگین.نمی دونم شما هم این حسی رو که من دارم رو تجربه کردین یا نه..وقتی سوار تاکسی می شین و مثلا بحث سیاسی پیش میاد شما نمی دونین که بغل دستی تون چیکاره است یا راننده کیه؟؟ماموره؟این وریه؟ اون وریه؟موافقه ؟مخالفه؟ واین ترس همیشه باهاتونه..تو ماشین، تو اداره، تو خیابون، تو مسافرت ، تو دانشگاه و حتی جدیدا تو محیط های خانوادگی هم این جوری شده...
چرا ما واقعا خودمون نیستیم؟چرا همیشه باید فیلم بازی کنیم؟باید وانمود کنیم که از یه چیزی، یه کسی، یه مرام و مسلکی، یه حزبی، یه جناحی ، یه کتابی، یه فیلمی و ...خوشمون میاد یا برعکس بدمون میاد؟مجبوریم بر خلاف اون چیزی که واقعا هستیم نشون بدیم...خودمون رو خیلی مذهبی نشون بدیم یا بر عکس خیلی بی قید و بند...
چرا؟..شرایط جامعه باعث شده؟دورو زمونه عوض شده؟ارزش ها و هنجارها عوض شده؟اگه خودمون رو طرفدار یه جناح خاص نشون ندیم از کارو استخدام و مزایا و ترقی شغلی خبری نیست و بر عکس خیلی چیزا رو می شه با ظاهر سازی بدست آورد.....از این دوگانگی آدما و به قول معروف این پارادیم ها حالتون به هم نمی خوره؟؟من که به حد انزجار رسیدم...شما چطور؟؟
پ.ن:
1- کتاب داستان "بالا بلند تر از هر بلند بالایی " آخرین نوشته ی "جی.دی.سلینجر" نویسنده ی کتاب معروف و پر فروش" ناطور دشت" رو تموم کردم.قدرت توصیف موقعیت و حالات مختلف و حس و حال افراد از توانایی های این نویسنده است.
2-کتاب "من آزاد هستم" نوشته "مسیح علی نژاد" دیشب به دستم رسید. امشب یه نفس و تا آخر خوندمش...چقدر زیبا بود و به دلم نشست.
3- و این صدای خنده های کیست که می گرید...
۴-فیلم رقص ناجور(Dirty dancing ) بی ربط به موضوع این پست نیست..تونستین ببینیدش.
۵- تو اگر می دانستی
که چه دردی دارد
که چه زخمی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من تنها
از من خسته
نمی پرسیدی
آه ای مرد چرا تنهایی؟؟!!... شاملو
به چه مي خندي تو؟
به مفهوم غم انگيز جدايي؟ به چه چيز ؟
به شکست دل من يا به پيروزي خويش ؟
به چه مي خندي تو؟
به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟
به چه مي خندي تو؟
به دل ساده من مي خندي
که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟
خنده دار است بخند. ........خنده دار است بخند
با تشکر از دوست خوبم: کامبیز بهارمست...وبلاگ :تا ابد عشق تو مرا بس
پ.ن:
۱-چقدر من این شعر حمید مصدق رو دوست دارم....
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما سیب نداشت !!!!!!؟؟؟؟؟؟
۲-کتاب " شما که غریبه نیستید"که توسط هوشنگ مرادی کرمانی نوشته شده رو دارم تموم می کنم.سلاست و روانی این کتاب و قلم شیوای نویسنده و بیان راحت مسائل گذشته زندگی نویسنده که ما خیلی وقت ها اون رو می پوشونیم و دوست نداریم کسی از گذشته مون اطلاعی داشته باشه و بدونه که ما کی بودیم و چی شدیم بد جوری من رو تحت تاثیر خودش قرار داده...حتما بخونیدش.خیلی زیبا و آموزنده است....
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|