تبليغاتX
غريبه اي نام آشنا
 
حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.دکتر شریعتی
 
 

 

     1-كلاس درس كه شروع شد و استاد خودش رو معرفي كرد نمي دانم چرا ناخود آگاه از طرز حرف زدنش بهم الهام شد كه استاد اينكاره نيست و خودش هم نمي دونه چي مي گه..

   2-مدير بدون اينكه گزارشي رو كه مدت ها تيم كارشناسي براش زحمت كشيده بودند بخونه و فقط با يك تورق گذاشت كنار و گفت فعلا ارسال اين گزارش به صلاح نيست

   3-جلسه شروع شدو مدير موضوع جلسه و هدف از تشكيل جلسه رو تشريح كرد..زمين و زمان رو به هم دوخت ولي هر لحظه بر ابهام حاضرين در جلسه افزوده مي شد.مدير خودش هم نمي دونست موضوع   بحث چيه و چطوري بايد اون رو توضيح بده..!!؟

    4-سخنران كه براي يك همايش تخصصي دعوت شده بود از روي كاغذ  مطالبي رو مطرح مي كرد كه از غلط خوندن هاي زياد و تپق هايي كه مي زد معلوم بود كه براش نوشتن و خودش هم از موضوع چيزي سر در نمياره و فقط اومده امتياز سخنراني در يك همايش تخصصي و ملي رو بگيره ..و بعد تر از اين امتياز براي ترفيع استفاه كنه

    5-طي حكمي آقاي ..به سمت مدير كل......انتخاب شد..خبر به گوش همكارانش كه رسيد همه شوكه شدند..نه از روي حسادت . ولي نمي دونستند چرا يه گوشه از قلبشون داره  بد جور درد مي گيره..آخه از بين اين همه آدم لايق و شايسته و صاحب نظر و واجد شرايط چرا اون بايد انتخاب بشه؟هدف از اين انتخاب چي بود؟..روز بعد دو تا  معاونين با سابقه ي بالاي كار و تجربه در خواست بازنشستگي دادند..چهار نفر از كارشناسان هم در خواست انتقال به  واحد هاي ديگر را دادند..

۶-.....

۷-.....

     هر كدام از ما در زندگي خودمان شاهد اين گونه وقايع  بوده ايم و خيلي اوقات  به جايي مراجعه كرده ايم و در اولين برخورد با مدير يا معاون آن قسمت ، هزاران بار به خودمان لعنت فرستاده ايم كه چرا به آنجا قدم گذاشته ايم و شديدا احساس كرده ايم كه به غرور و شخصيت ما لطمه وارد شده...

   ضرب المثل معروف"افسار شتر بر دم خر بستن" اشاره به سپردن كار به افراد نالايق است و اينكه افرادي نالايق بدون داشتن شرايط احراز يك پست زمام امور را بدست گيرند و بدبخت جماعتي(همكار/ارباب رجوع)كه دچار چنين افرادي شوند.وجود اين افراد در راس امور باعث وارد شدن خسارات زيادي به سازمان چه از بعد مادي و چه از بعد رواني مي شود مانند نخبه گريزي و فرار مغز ها ، دلسرد كردن افراد متخصص و نخبه، كاهش روحيه خدمتي در ادارات و شركت ها و ساز مان ها ،كاهش تعداد گزارش هاي كارشناسي و تخصصي ، بي تفاوتي نسبت به انجام امور و بخشيدن عطاي سازمان به لقاي آن، در خواست بازنشستگي هاي پيش از موعد و .....

 همواره انتخاب افراد براي يك پست بر اساس دو اصل 1- شايسته سالاري(داشتن شرايط احراز، تخصص،تجربه و ...)و 2- سيستم غنائم جنگي صورت مي پذيرد.در سيستم غنائم جنگي افراد پس از رسيدن به يك جايگاه و مقام بدون در نظر گرفتن تخصص و توانايي افراد و صرفا بر اساس گرايش هاي سياسي مشترك ، همسو بودن با برنامه ها ،همشهري و هم زبان بودن ، داشتن تعهد بجاي تخصص ، همكار بودن در سال هاي گذشته و ...دست به انتخاب تيم كاري خود مي زنند و اين مي تواند در دنيايي كه خرد و دانش بر آن حاكم است از طريق دل خوش بودن به سال هال متمادي مديريتي ،پاسخگونبودن در مقابل افكار عمومي ،ياد گيري و آموختن از طريق آزمايش و خطا و صرف هزينه هاي گزاف  از جيب بيت المال، خسارات زيادي به سازمان و جامعه وارد سازد...به تعبير ديگر مي توان اين نوع انتخاب را بر اساس نظريه "پاش"(پول، امنيت ، شهرت" دانست كه توسط دكتر سريع القلم  مطرح شده است.

   تجربه ي شما از بر خورد با چنين افراد يا سازمان هايي چه بوده است؟آيا تا كنون طرح يا گزارش  تخصصي شما را كه مدت ها برايش وقت صرف كرده ايد در جلوي چشمان خودتان به دلايل واهي به بایگانی سپرده اند؟اگر شما مدير يك سازمان يا مجموعه باشيد براي انتخاب افراد خودتان از چه روش هايي استفاده مي كنيد؟كار علمي چقدر برايتان ارزشمند است؟ ....

 مهم نوشت: با ارزش ترين و مهمترين سرمايه ي هر جامعه ، سازمان و نهادي سرمايه هاي انساني آن است.سرمايه هاي انساني جامعه را بيهوده هدر ندهيم.

 پ.ن:

1- با تشكر از دوست خوبم.آقاي حسيني كه در انتخاب اين موضوع  كمك كردند و راهنمايي هاي زيادي هم در این خصوص ارائه كردند..همچنین از توجه و نقد مهدی عزیز هم  مثل همیشه ممنونم.

۲-.گاهي نفس كشيدن در بعضي جاها و سازمان ها خيلي مشكله...آدم اونجا ها احساس خفگي مي كنه.

۳-كتاب"پرسيدن مهم تر از پاسخ دادن است" نوشته ي  دنيل كلاك و ريموند مارتين و ترجمه ي حميده بحريني يه كتاب كوچيك فلسفي است  كه خوندنش رو توصيه مي كنم و مطمئن هستم از خوندنش لذت مي بريد.

۴-..اين روز ها دارم كتاب "جامعه شناسي نخبه كشي"  نوشته علي رضا قلي رو  مي خونم..اگر اين پست بعد از خوندن كامل اين كتاب نوشته مي شد مطمئنم  كه خيلي بهتر مي شد..اين كتاب به بررسي و تحليل جامعه شناختي برخي از ريشه هاي تاريخي استبداد و عقب ماندگي در ايران مي پردازد

   ۵ -ندانم کجا دیده ام این روایت                       و یا از که بشنیده ام این حکایت
     یکی از بزرگان اعراب یثرب                          که می داشت جمعی به زیر حمایت
    بهنگام نزع روان، وقت مردن                       همی خواست او از یکایک رضایت
    تمام قبیله رضا گشته از وی                       رضایت گرفت او بحد کفایت
     به ناگه بیاد آمدش اشتری را                      که مرکوب او بوده است از بدایت
     به جنگ وبه صلح وبه صحرا وهامون             کشیده است بارش بدون شکایت
     زده خیزرانش همی سخت برسر                همی ره نوردیده با او به غایت
     فراموش کرده رضایت بخواهد                      ببندد دهان شتر از سعایت
     بفرمود اشتر نمودند حاضر                         کشیدش به سر دست لطف وعنایت
     به او گفت: کای اشتر سالخورده                 تو در عمر کردی بمن بس رعایت
    سواری بمن داده ای از جوانی                    به کوه و بدشت و به شهر و ولایت
   بسی صدمه ها برتو از من رسیده               به حدی که شدلنگ از آن دست وپایت
   زمن باش راضی دراین وقت آخر                   تو بگذر ز تقصییر من با رضایت
   زبان شتر باز شد بهر پاسخ                        به امر خدا گفت : این نغز آیت
   رضا هستم از هرچه کردی تو بامن              چو بودی مرا صاحبی با درایت
   خوراندی بمن بهترین خار صحرا                   به آبم نمودی ز زمزم سقا یت
   ولی نیستم راضی از یک گناهت                چو بود آن گناه تو بر من جنایت
  تو می بستی افسار من بر دم خر               که ره را نماید بمن خر هدایت
 شتر می رود زیر هر بار سنگین                  ولی سخت باشد براو بی نهایت
 که افسار او را کشد یک الاغی                   رود زیر بار خری بی کفایت
  نمودم من این قصه رانظم شاید                 بماند ز من یادگار این حکایت
  بخوانند درد دل اشتران را                          همی ساربانان با عزم و رایت
   نبندند بند جمل بر دم خر                          که((همت) )بگوید لغز یا کنایت

              شعر از : عبدالحسین همت یار-نگین سخن- جلد اول

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 10:47  توسط حسين حيدري  | 
 

خواندن مطالب گوناگون و گاهاً عجیب در روزنامه ها و مطبوعات و سایت های مختلف حاکی از این است که  با منسوخ شدن برده داری در قرن نوزدهم و بیستم ، در قرن بیست و یکم ، شاهد شکل گیری انواع مختلفی از برده داری و استثمار افراد هستیم به این معنی که بعضی افراد،گروهها ، سازمان ها و وحتی کشور ها برای رسیدن به اهداف و خواسته های خود که اغلب ناشی از خودخواهی و لذت کامجویی و استثمار فردی است از دیگران سوء استفاده می کنند و این مهم بر اساس نقطه ضعف طرف مقابل و شناسایی هوشمندانه نیاز های فرد استثمار شده صورت می گیرد.به عنوان مثال ، در کشورهای اروپایی زنان ثروتمند واغلب مسن با شناسایی و دادن پول های کلان به بعضی از سیاهپوستان  تنومند و ورزیده ، آنان را به اروپا کشانده و از آنان حداکثر استفاده جنسی را برای تامین خواهش های جنسی خود می برند که از این طریق هم خود ، لذت های جنسی و نیاز های خود را بر طرف می کنند و هم فرد استثمار شده را به پول و مسکن و غذا می رسانند ودر حالت دیگر در مورد سوء استفاده و قاچاق گسترده دختران و زنان در سراسر دنیا  نیازی به توضیح نیست و همگان خود می دانند. که روزانه چه تعداد زن و دختر همانند برده در این دنیای خاکی خرید و فروش می شوند که متاسفانه در این آمار و ارقام ایران نیز بی نصیب نمانده و قاچاق دختران ایرانی به کشورهای حوزه خلیج فارس نمونه ای از این نوع  برده داری مدرن است.این شکل از برده داری در اصطلاح " برده داری جنسی" نامیده می شود...

 با نگاهی دیگر، استفاده از جوانان و افراد فعال در گروهها، انجمن ها و سازمان هایی که با توجه به گرایش ها و شور و شوق دوران جوانی چه در زمینه ای مذهبی و اعتقادی، چه سیاسی، چه اقتصادی و ...بنا به گرایش و خواست صاحبان قدرت و پول و منفعت در دام این گروهها گرفتار شده و سالهای زیادی از ایام عمرخود را در راستای خواست و تامین منافع این سازمان ها هدر می دهند می تواند در قالب این نوع برده داری مدرن قرار بگیرد .همیشه در این جور مواقع،دیالوگ معروف و ماندگار فیلم نیمه ی پنهان برایم تداعی می شود.آنجا که محمد نیک بین(مسئول نشریه) به نیکی کریمی (دختر دانشجو و فعال سیاسی)می گوید(مضمون آن این است): برای رسیدن به خواسته ات، هدفت و آرمان هایت هر کاری که دوست داری انجام بده، مشت گره کن ،شعار بده ، بجنگ و حتی اگر نیاز بود جانت را هم در این مسیر و در راه رسیدن به هدفت از دست بده ولی همیشه سعی کن چشمانت را برای خودت نگه داری و همیشه با چشمان باز و با چشمان خودت به اطرافیان و وقایع نگاه کن نه با چشمان دیگران و از دریچه دید دیگران.

این دیالوگ نقل به مضمون..آنقدر جالب و قابل تامل است که مدت ها ذهن مرا به خودش مشغول کرده بود.این روزها دائماً به این نکته فکر می کنم که چقدر از جوانان ما خواسته یا نا خواسته در دام این گروهها یا سازمان ها قرار گرفته اند و از آنان برای پیشبرد اهداف و منافع پشت پرده تعدادی آدم (؟) خود خواه و سلطه طلب و استثمار گر استفاده شده است بدون اینکه خودشان بدانند چرا؟...

چرا حضور؟چرا شعار؟چرا موافقت؟چرا مخالفت؟چرا تبلیغ؟چرا سنگ فرد یا گروهی را به سینه زدن؟؟؟چرا؟؟؟نکته و سوال مهم تر اینکه آیا خود من هم تا کنون تحت تاثیر این شکل از برده داری قرار گرفته ام و چقدر از احساسات ، افکار ، عقاید ، گرایش ها و حتی ارتباطات من برای تامین خواسته های گروه ، سازمان و یا حتی دوستانی بوده است که در شرایطی حتی حاضر به قربانی کردن و نادیده گرفتن من هم بوده اند؟این سوال و مراجعه به خودم باعث ایجاد چرا های گوناگونی برای رفتارهای گذشته خودم و اطرافیانم می شود تا آنجا که برای خیلی از چرا هایم هنوز جوابی پیدا نمی کنم....

شما تا کنون این سوالات و چرا ها را از خودتان پرسیده اید؟به چه جوابی رسیده اید؟ از همه مهم تر آیا شما چشمانتان را برای خودتان نگه داشته اید؟؟

 

پ.ن:

1-کتاب های" ناطور دشت" نوشته ی جی .دی.سلینجر تر جمه احمد کریمی.."چهل سالگی" نوشته ی ناهید طباطبایی.."چیزی در همین حدود" نوشته ی به روژئاکره یی و "آفریقایی" نوشته ی ژان ماری گوستاو لوکلزیو ترجمه ِ آزیتا همپارتیان رو تو این چند وقته  خوندم..

۲-سریال  "دائی جان ناپلئون" رو تو یه فرصتی که دست داد کامل دیدم(حدود ۱۳ تا cdهست)...کتابش (نوشته ایرج پزشکزاد)رو یکی دو سال پیش خونده بودم و سریالش رو هم همون موقع گرفته بودم ولی حس نگاه کردنش رو نداشتم تا اینکه هم حسش پیش اومد و هم فرصتش..

۳- گفته بودی چو بمانم    

                              می مانی

  گفته بودی چو بخواهم  

                          می خواهی

 گفته بودی چو ببازم      

                             می بازی

    من ماندم

               من خواستم

                             من باختم

اما تو نماندی ، تو نخواستی...........و تو بردی (؟؟؟)

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 0:35  توسط حسين حيدري  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM