تبليغاتX
غريبه اي نام آشنا - اعتماد
 
حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.دکتر شریعتی
 
 

"خاك بر سر من كه حتي مامانم هم به من اعتماد نداره"

شنيدن اين جمله همراه با شنيدن ضربه اي بر پيشاني مرا از حال و هواي خودم بيرون كشيد سرم را كه شدت خستگي به شيشه ي ماشين تكيه داده وچشمانم را بسته بودم بلند كردم و متوجه شدم كه در كنارم در صندلي عقب تاكسي مادر و دختري نشسته اند و با عصبانيتي خفيف و فريادهايي در گلو از ترس توجه بقيه افراد با هم مشغول بحث و جدل هستند.عجز و درماندگي دختر كه با دست بر پيشاني خود زده بود ، ظاهرا 16، 17 ساله بود و مرتب داشت علت تاخير خود را  با قسم خوردن به جون خودش و باباش و مامانش ترافيك و عوض شدن مسير سرويس مدرسه عنوان مي كرد و مادري كه سرنوشت ، اعتبار و آبروي خود را و دخترش را از همه چيز بيشتر دوست مي داشت و ترس از آينده ي نامعلوم دخترش كه چگونه بايد به او ياد آوري كند و بياموزد كه "هيچ مردي در اين دنيا شايسته ي آن نيست كه  دختري ناخن پايش را بخاطرش عريان كند و تن عريان تو بايد از آن كسي باشد كه روح عريانش را دوست داري "...قصد ندارم در اينجا بگويم حق با چه كسي است....مادري كه سال هاست است در اين دنياي خشن زندگي مي كند و سرد و گرم روزگار را چشيده است و با گذر از ايام جواني و شور  و احساس الان منطقي به زندگي نگاه مي كند يا دختري كه در آغاز جواني است و دنيايي از هيجان و آرزو و اميد...دنيايي از شور و نشاط دخترانه كه به جرم دختر بودن مجبور است مدام اين احساسات و شور جواني را سركوب كند.. تا روزي كه به اجبار خانواده يا توصيه ي دوست و آشنا و يا اتفاقي در راه مدرسه و يا اينترنت و .... مجبور به انتخاب شود ..انتخابي كه آينده ي آن معلوم نيست...كه تفاوت ، تفاوت دو نسل است و دو ديدگاه و دو جريان و ....آن چيزي كه مرا وادار به نوشتن كرد بحث مهمتري است كه جامعه و كشور مان مدت هاست با آن روبروست...بحث اعتماد....روزانه و در جاهاي مختلف مدام صحبت از اعتماد است و در اداره..خيابان...خانواده..سينما..تلويزيون و مطبوعات مدام از اعتماد مي نويسند و از بودن يا نبودن آن در جامعه...به من اعتماد داري يا نه؟..من به تو خيلي اعتماد دارم....اگر به من اعتماد داري به حرفم گوش كن..اگر به من اعتماد داري ضمانت مرا پيش فلان بانك يا فلاني بر عهده بگير.....از نگاهي ديگر مثلا شما چقدر اعتماد داريد كه پرونده ي شما در محاكم قضايي ...ادارات...بانك ها و ...مسير درست خودش را طي كند و به سر انجام برسد..؟

به نظر من مهمترين ، زيباترين ؛ قشنگ ترين و بهترين چيزي كه دو نفر به همديگر هديه مي كنند اعتماد است...اگر اين دو نفر زن و مردي باشند كه مي خواهند مدت هاي مديدي شريك زندگي و راز دار هم باشند اين هديه ي ارزشمند بيشتر معني پيدا مي كند...

به راستي چه بر سر ما و جامعه ي ما آمده است كه اينگونه نسبت به هم بي اعتماديم...نمونه ي بارز اين مدعاي من قسم خوردن روزانه ي ما براي اثبات به حق بودن ما يا راستگويي  و صداقت ما نشان دهنده ي اين است كه چقدر نسبت به هم بي اعتماديم و چقدر حرف همديگر را قبول نداريم، انگار دائما براي اينكه خودمان و حرفمان را اثبات كنيم بايد قسم بخوريم و به امام و امام زاده و پيغمبرو قرآن و جان خودمان ،پدر و مادرمان،فرزندان و .... متوسل شويم....شايد كسي حرفمان را قبول كند...اگر چه من معتقدم اينقدر از رفتار همديگر هم سوء استفاده كرده ايم و با هم صادق نبوده ايم كه الان بي اعتمادي در جامعه باب شده است...چقدر مريضي مادر و فوت پدربزرگ و ترافيك را علت تاخيرمان در سر كار و يا قرار ملاقات هايمان عنوان كرده ايم و مطمئنا هر كدام از ما حداقل يك بار زيان هاي اعتماد بي جا به يك نفر چه دوست..چه همسايه ..چه همكار..حتي انتخاب يك نماينده و ....را تجربه كرده ايم و  به مرور به اين نتيجه رسيده ايم كه اصل بر برائت نيست و بايد با قسم  خلاف آن را ثابت كنيم......

ما را چه شده است.؟به كدام سمت و سو مي رويم؟ چكار بايد كرد؟مشكل از كجاست؟ اين بي اعتمادي ريشه ي تاريخي در فرهنگ ما ايراني ها دارد يا سوء استفاده ي خيلي از ماها در لباس دوست، همسر، همكار، همسايه،همشهري و....؟براي اينكه اعتماد را به جامعه  و خانواده ها برگردانيم چكار بايد كرد؟......

..دختر الان مشغول تعريف خاطرات مدرسه براي مادر است و عكس هايي از دوستان و همكلاسي هايش را به مادر نشان مي دهد و آخرين پيغام ها و  بلوتوث هايي كه از دوستانش گرفته است و قابل نشان دادن به مادرش هست را هم به مادر نشان ميدهد و مادر با نگاهي عاشق به فرزندش مي نگرد و در دل هزاران آرزو براي دخترش دارد...نمي دانم در گوشي تلفن همراه دختر عكس يا فايل هايي هم هست كه مي ترسد به مادر نشان دهد يا خير؟و  يا اينكه صرفا براي اينكه دل مادر را به دست آورد چند تا از فايل هاي مثبت گوشي را به مادر نشان مي دهد و .....ذهنم درگير اين سوالات است و نمي دانم چه جوابي برايش در نظر بگيرم...از خانواده ي كوچكي كه الان در تاكسي كنار من نشسته اند و ماكتي است از جامعه اي كه در آن زندگي مي كنيم....اعتماد...اعتماد..اعتماد...چه واژه ي مقدسي..و چه جان هاو چه خانواده ها و چه دوستي ها يي كه بر لبه ي تيز اعتماد و بي اعتمادي قرار دارند و با تلنگري از اين سمت به آن سمت.....و چه خيانتي است كسي كه به ما اعتماد كرده است و سوء استفاده كرده ايم......از تاكسي پياده مي شوم و با رفتن تاكسي..از پشت سر مي بينم  مادر و دختري كه الان بيشتر به هم نزديك شده اند و نمي دانم در فكر هر كدامشان چه مي گذرد.....

 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:23  توسط حسين حيدري  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM